صدقات و اعانات جمع مىكرد .
اتّفاقاً براى مرد فقيرى نوزادى به دنيا آمد . مرد فقير پيش آن شخص رفت و گفت :
بچهاى برايم متولد شده هيچ پول ندارم .
آن مرد برخاست و با وى به نزد چند نفر رفت و از آنان كمكى خواست ، ولى هيچ كس او را اجابت نكرد .
در اين موقع بر سر قبر مرد نيكوكارى كه با او سابقه دوستى داشت ، رفت . بر قبر نشست و به صاحب قبر خطاب كرد و گفت : خدا تو را رحمت كند كه تو چنين و چنان بودى ، من امروز به چند نفر مراجعه كرده از آنان كمكى خواستهام ولى هيچ كدامشان به من پاسخ مثبت ندادند . سپس برخاست و دينارى از خودش دو نصف نموده ، يك نصف آن را به مرد فقير داد و گفت : اين قرض است تا خداوند براى تو گشايش كند .
مردفقيرنصف دينار را گرفت وبازگشت و با آن احتياجات خود را بر طرف نمود .
مرد نيكوكار همان شب صاحب قبر را در خواب ديد كه به او مىگفت : شنيدم آنچه را كه گفتى و ما را اجازهء پاسخ گفتن نيست . حال به منزلم برو و به فرزندانم بگو فلان محل را حفر نموده ، كوزهاى كه در آن پانصد دينار هست بيرون آورده و به تو بدهند ، و آن را به مرد فقير بده .
صبحگاهان به منزل آن شخص رفت و داستان را براى اولادش نقل كرد .
آنان به او گفتند : بنشين و رفتند و آن محل را حفر نموده كوزه را بيرون آوردند و در پيش روى او گذاشتند .
مرد گفت : اين مال شماست و خواب من حكمى ندارد .
گفتند : پدرمان در حالى كه مرده است مىبخشد و ما زندگان نبخشيم ؟ !
پس آن مرد دينارها را براى مرد فقير برد و داستان را براى او گفت .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 401
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٤٠١