4 - اعتراض شاه عبّاس
درّالمنثور شيخ على : شيخ على رحمه الله مىگويد : هنگامى كه از اصفهان عازم زيارت خانهء خدا بودم ، به منظور تهيّه هزينه سفر بعضى از كتابهايم را محرمانه فروختم .
يك روز پس از فروش كتابها مردى به نام ( خواجه التفات ) كه از اطرافيان زينب بيگم ( دختر طهماسب ) بود ، پيش من آمد و گفت : آيا در اين روزها كتاب فروختهاى ؟
گفتم : مگر چطور ؟
گفت : زينب بيگم نزد من فرستاده و گفته : آيا در اين شهر شخصى به نام شيخ على از اولاد شيخ زينالدين ( شهيد ثانى ) هست ؟
گفتم : بله .
گفت : در اين شب شاه عبّاس را در خواب ديدم كه مىگفت : همانا چنين كسى به شهرهاى ما مىآيد و كار او به جايى مىكشد كه كتابهايش را مىفروشد در حالى كه شما هستيد .
گفتم : من كتابهايم را مخفيانه و بدون اطّلاع كسى فروختهام . « 1 »
5 - سفارش زيردستان
تاريخ بغداد : محمّد بن على مادرائى وزير خماروَيْه بن احمد بن طولون مىگويد : من در جوانى منشى خماروَيْه بودم و كارها و مشاغل بسيار من مانع از آن گرديد كه از وضع وحال بيچارگان ودرماندگان با خبر گردم . و در خانهء من پيرمردى از كتّاب ( نويسندگان ) بود كه بسيار تهيدست و بينوا بود و من از فقر او اطّلاع نداشتم .
شبى پدرم را در خواب ديدم كه مىگفت : آيا از خدا شرم نمىكنى كه چنان
هامش
( 1 ) - دارالسلام : 2 / 291