سرگرم خوشگذرانى شدهاى كه كاركنان در خانهء تو از شدّت تنگدستى تلف مىشوند . اينك فلانى از شيوخ كتّاب كارش به جايى رسيده كه شلوار او پاره شده و تمكّن تعويض آن را ندارد و از گرسنگى مانند مرده شده است و تو به وضع او رسيدگى نمىكنى ؟ !
من وحشتزده از خواب بيدار شدم ، ولى صبحگاهان از شيخ و خوابى كه ديده بودم فراموش كردم ، طبق معمول به طرف خانه خماروَيْه حركت كردم . در بين راه ناگهان شيخ سوار بر چارپاى ضعيفى در پيش رويم ظاهر گرديد ، از من خواست تا پياده شوم . در اين موقع پاى خود را به من نشان داد ، ديدم كفش دارد ولى شلوار پايش نيست . چون نگاهم به او افتاد خوابى كه ديده بودم يادم آمد و قيامتى در درونم بپاخاست .
پس در جاى خود ايستادم و به او گفتم : چرا تاكنون كتباً و يا شفاهاً مرا از وضع خود با خبر ننمودى ؟ اكنون ولايت فلان ناحيه را به نام تو ثبت كرده هر ماه دويست دينار برايت مقررى قرار دادم . و هزار دينار از مال خودم به منظور خرج سفرت بهتو مىدهم . و از جامهها و مال سوارى فلان مقدار برايت دستور مىدهم . آنها را بگير و خارج شو . و غلامى را مأمور نمودم تا همه اينها را به تو تحويل دهد . آنگاه به راه خود ادامه دادم .
هنوز غروب نشده بود كه شيخ تمامى آن اموال را تحويل گرفت . « 1 »
6 - كداميك سخىتر بود ؟
مستجاد تنّوخى : شافعى مىگويد : در مصر مردى بود كه براى فقرا و مستمندان
هامش
( 1 ) - تاريخ بغداد : 3 / 80