و دشوار ما را از بين برد » .
سهل مىگويد : به خدا سوگند ! پيوسته اثر آن خواب را در چهرهء يحيى آشكار مىديدم ، تا اين كه در روز سوّم خواب او ، هنگامى كه من در جايگاه مخصوصم در پيش روى او نشسته بودم ، و به دستور وى پاسخ نامههاى مردم را با انشاى ادبى و رعايت وزن تكميل مىكردم ، ناگهان ديدم مردى شتابان به سوى يحيى آمد ، تا اين كه خود را بر روى او انداخت .
يحيى سر برداشت و به او گفت : آرام باش ، واى بر تو من هيچ خيرى را كتمان نمىكنم و هيچ شرّى را پنهان نمىدارم ، خبر چيست ؟
مرد گفت : همانا رشيد در همين ساعت جعفر را كشت .
يحيى گفت : آيا چنين كرد ؟ !
مرد گفت : آرى .
در اين موقع يحيى هيچ نگفت جز اين كه قلم را از دست خود انداخت و گفت :
اينگونه به ناگاه قيامت برپا مىشود . « 1 »
8 - از همان پيمانه كه دادى نوش خواهى كرد !
مروج الذهب : عبدالملك بن سليمان مىگويد :
متوكّل و فتح بن خاقان را در خواب ديدم كه آتش آنها را در ميان گرفته بود . محمّد منتصر بيامد و اجازهء ورود خواست ، نگذاشتند وارد شود . آنگاه متوكّل به من رو كرد و گفت : اى عبدالملك ! به محمّد بگو از همان پيمانه كه به ما دادى ، نوش خواهى كرد .
هامش
( 1 ) - الإمامة والسياسه : 2 / 223