تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
منتصر گفت : آيا مىترسى بميرم ؟ ديشب خواب ديدم گويا كسى به نزد من آمد و گفت : بيست و پنج سال زندگانى مىكنى . و دانستم كه اين مژده‌اى است بر بقاى عمر من و من تا اين مدّت خليفه خواهم بود . و در روزسوّم مُرد . و چون دقت كردند بيست و پنج سال تمام عمر كرده بود . « 1 » مؤلّف : ولى در تاريخ طبرى آمده : احمد بن خضيب ، شادمان از نزد منتصر بيرون آمد و مىگفت : منتصر خواب ديده از نردبانى بيست و پنج پله بالا رفته و به او گفته‌اند : اين مدت سلطنت توست . در اين حال گروهى پيش او رفته او را بر ديدن اين رؤيايش شادباش مىگفتند . ولى منتصر به آنان مىگفت : حقيقت آن‌گونه نيست كه به شما گفته‌اند ؛ زيرا وقتى كه به انتهاى پله‌ها رسيدم به من گفتند : بايست كه اين آخر عمر تو مىباشد . پس بسيار اندوهگين گرديد و تنها چند روز باقى ماندهء سالش را زنده بود . « 2 »

10 - غدرِ غادر

نفحة اليمن : آورده‌اند : هادى عبّاسى به يكى از كنيزكانش كه غادر نام داشت و بسيار زيبا و مؤدّب و خوش آواز بود علاقه فراوان داشت . يك شب هنگامىكه هادى با او خوشگذرانى مىكرد ، ناگهان رنگ از روى هادى پريد و آثار حزن و اندوه در چهره‌اش نمايان گرديد . كنيزك گفت : تو را چه مىشود ؟ خداوند اتّفاق بدى براى تو پيش نياورد . هادى گفت : هم اكنون به خاطرم رسيد كه من مىميرم و پس از من برادرم هارون خليفه خواهد شد و تو اين‌گونه با او خواهى بود .
هامش
( 1 ) - مروج الذهب : 4 / 49 . ( 2 ) - تاريخ طبرى : 7 / 415