گويد : چون صبح شد پيش منتصر رفتم ، او را تبدار ديدم ، پيوسته به عيادت او مىرفتم . و در آخر بيمارى از او شنيدم كه مىگفت : شتاب كردم و در كار من شتاب كردند . و از همان بيمارى مُرد . « 1 »
مؤلّف : در امالى شيخ طوسى آمده : منتصر از پدرش شنيد كه به فاطمهء زهرا عليها السلام ناسزا مىگويد ، از حكم آن پرسيد ؟ به او گفتند : قتل او واجب است ، ولى هركس پدر خود را بكشد عمرش طولانى نخواهد شد . گفت : با كى ندارم . « 2 »
9 - مرگ منتصر خليفهء عباسى
مروج الذهب : احمد بن محمّد بن موسى بن فرات مىگويد : يكى از دبيران كه با من دوستى داشت پيش من بود . وى به متّكا تكيه داد و خوابش برد . و وحشتزده بيدار شد و گفت : خواب عجيبى ديدم ، احمد بن خضيب اينجا ايستاده بود و به من گفت : تا سه روز ديگر منتصر خليفه مىميرد .
گويد : گفتم : خليفه در ميدان چوگان بازى مىكند و اين خواب نتيجه بلغم و صفراست . هنوز گفتگوى ما تمام نشده بود كه مردى پيش ما آمد و گفت : وزير را در حرمسرا ديدم كه رنگ رخسارش پريده بود ، سببش را پرسيدم ؟
گفت : منتصر از ميدان برگشته ، در حالى كه عرق داشته ، داخل حمّام شده است و سپس در بادهنج ( بادگير ) خوابيده و سرما خورده و تب شديد كرده است .
پس احمد بن خضيب به نزد او رفت و گفت : اى آقاى من ! تو فيلسوف و حكيم زمانهاى ، آيا خسته از اسب سوارى بر مىگردى و سپس داخل حمّام شده با بدن عرقدار در بادگير مىخوابى ؟
هامش
( 1 ) - مروج الذهب : 4 / 51 .
( 2 ) - امالى طوسى : 328 / ح 655