« اى عمرو ! اگر از ناسزا گويى و توهين من دست بر ندارى شمشيرم را در جايى از بدن تو فرود مىآورم كه ( هامه ) بگويد : مرا سيراب كنيد ( سر از بدنت جدا مىسازم ) » .
در اين موقع عبدالملك بسيار لرزيد ، همچنين آن مرد كه مىپنداشتند چون او خويشاوند خود را كشته حتماً بلائى بر سرش مىآيد . سپس آمدند و او را از روى سينه عمرو برداشته روى تختش گذاشتند . « 1 »
7 - خواب يحيى برمكى
خلفاء ابن قتيبه : سهل بن هارون مىگويد :
من در خدمت يحيى برمكى به همراه رشيد در رقّه بوديم . يك روز در حالى كه يحيى شترى را با دست خود مىبست ، ناگهان دچار خستگى شد و اندك چرتى زد .
آنگاه وحشتزده بيدار شد و گفت : اى سهل ! به خدا قسم ! مُلك ما برفت ، و عزت ما به ذلّت مبدّل گشت ، و روزهاى درخشان دولت ما خاموش شد .
گفتم : قضيه چيست ؟
گفت : در خواب ديدم گويا كسى اين شعر را برايم مىخواند :
كأن لم يكن بين الجحون إلى الصفا * أنيس و لم يسمر بمكة سامر
« گويادرفاصلهءجحون تاصفاهيچكس نبوده * و قصهگويى در مكّه قصه نمىگفته است »
و من هم بدون تأمّل و فكر به او گفتم :
بلى نحن كنا أهلها فأبادنا * صروف الليالى و الجدود العواثر
« بله ، ما اهل آنجا بوديم كه ؛ گردش ايّام و پيش آمدن حوادث سخت
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى : 4 / 598