5 - خواب رشيد و مرگ وى
تاريخ طبرى : جبرئيل بن بختيشوع مىگويد : من به همراه رشيد در رقّه بودم ، و اوّلين كسى بودم كه هر بامداد بر او وارد شده حالش را مىپرسيدم ، و رويدادها واتّفاقات شبش را از او جويا مىشدم ، و اگر جريان ناخوش آيندى برايش پيش آمده بود برايم نقل مىكرد . آنگاه شكفته شده سرگذشت كنيزكان و مجالس لهو وخوشگذرانى خود را برايم مىگفت . سپس از اوضاع كشور و اخبار مردم مىپرسيد .
يك روز صبح كه پيش او رفتم و بر او سلام كردم به من پاسخ نداد ، و ديدم گرفته و اندوهگين است . در پيش روى او ايستادم ، تا نزديك ظهر بدين گونه بود . تا اين كه جلو رفته گفتم : اى آقاى من ! علّت حزن شما چيست ؟ بگو ، اگر بيمارى است شايدمن براى آن دارويى سراغ داشتهباشم . واگربهخاطر اتّفاقى است كهبراى بعضى از افراد خانواده شما پيش آمده ، آن هم قابل جلوگيرى نبوده چارهاى جز تسليم نيست . و اگر به علت شكست و ضعفى است كه در حكومت شما اتّفاق افتاده است ، آن هم حادثه بى سابقهاى نيست كه معمولًا براى همه شاهان پيش مىآيد .
گفت : واى بر تو ! به خاطر هيچ يك از اينها نيست . بلكه به علت خوابى است كه شب گذشته ديدهام كه مرا سخت ترسانده و دلم را آزرده است .
گفتم : عجبا اين همه اندوه بر اثر يك خواب است كه ممكن است منشأ آن يا خاطرهاى است كه در نظر شما بوده است و يا بر اثر پُرى معده و يا غلبه سوداء است ، در هر حال اضغاث و احلامى ( خوابهاى پريشان ) بيش نبوده ، تعبير ندارد .
گفت : اينك براى تو نقل مىكنم ، خواب ديدم گويا بالاى همين تخت نشستهام ، ناگهان ساق و كف دستى از زير تخت آشكار شد كه آن دست را مىشناسم ولى اسم صاحبش را نمىدانم . و در ميان كف مقدارى خاك سرخ بود . آنگاه كسى مرا گفت :