منصور چون اين را شنيد گفت : اين زمان به خدا سوگند ! موقع فرا رسيدن مرگ من است . « 1 »
4 - خواب مهدى خليفهء عبّاسى
تاريخ طبرى : علىّ بن يقطين مىگويد :
در « ماسبذان » با مهدى خليفهء عبّاسى بوديم ، يك روز صبح گفت : گرسنهام .
برايش نان و گوشت پختهء سرد آوردند ، خورد . آنگاه گفت : داخل تالار مىشوم و مىخوابم و مرا بيدار نكنيد تا خودم بيدار شوم . او در تالار و ما در ايوان خوابيديم .
ناگهان با صداى گريه و شيون او بيدار شديم ، شتابان به سوى او رفتيم .
او گفت : آيا شما هم ديديد آنچه را كه من ديدم ؟
گفتيم : ما چيزى نديديم .
گفت : مردى را ديدم كه بر در ايستاد - كه اگر در ميان هزار يا صدهزار كس باشد او را مىشناسم - و گفت :
كأنى بهذا القصر قد باد أهله * و أوحش منه ربعه و منازله
« گويى مىبينم اهل اين قصر نابود شدهاند * وجاهاومنزلگاههاى آن خالى مانده است »
و صار عميد القوم بعد بهجة * و ملك إلى قبر عليه جنادله
« و رئيس قوم از پس سرور * وسلطنت درقبرى شدهكه سنگهاروى آن است »
فلم يبق إلاذكره و حديثه * تنادى عليه معولات حلائله
« و به جز ياد و قصّهء او نمانده * و زنانش بر او شيون و زارى مىكنند »
ده روز نگذشت كه او مرد و مرگ او در محرّم سال 169 ه . ق . بود . « 2 »
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى : 6 / 346 .
( 2 ) - تاريخ طبرى : 6 / 393