2 - خواب هشدار دهندهء منصور
تاريخ طبرى : عبدالعزيز بن مسلم مىگويد : روزى به منظور عرض سلام و احوالپرسى پيش منصور خليفهء عباسى رفتم ، او را مبهوت و غمگين يافتم كه حال جواب دادن نداشت . چون اين بديدم خواستم برگردم . پس از زمانى به من گفت : در خواب ديدم گويا مردى برايم مىخواند :
أ أخى أخفض من مناكا * فكأن يومك قد أتاكا
« اى برادرم آرزوهايت را سبك كن * كه گويا روز تو فرا رسيده است »
و لقد أراك الدهر من * تصريفه ما قد أراكا
« روزگار از گردش و تغيير خود * صحنههايى را بهتو نشان داده است »
فإذا أردت الناقص العبدال * - ذليل فأنت ذاكا
« هرگاه بنده ناقص و خوارى * را بخواهى ، تو همان هستى »
ملكت ما ملائكته و * الأمر فيه إلى سواكا
« سلطنتى داشتهاى و كار * به دست كسى جز تو مىافتد »
اين منشأ اضطراب و تشويش من شده است .
گفتم : خواب خوبى ديدهاى ، ولى ديرى نپاييد كه به حج رفت و در بين راه مُرد . « 1 »
3 - ماجراى مرگ منصور
تاريخ طبرى : هنگامى كه منصور به آخرين منزل در راه مكّه رسيد و فرود آمد ، به كتيبهء اتاقى كه در آن وارد شده بود نگاه كرد ، ديد نوشته است :
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى : 6 / 347