و احمد كه كودكى خردسال بود ، اشاره كرد - كه كارى از آنها ساخته نيست .
سالها از اين جريان گذشت و من آن را فراموش كردم و بويه در خراسان قيام كرد و قلمرو حكومت او و اولادش محمّد و ابراهيم تا طبرستان كشيده شد . و على بن بويه از نزد ما رفت در حالى كه در مضيقه و سختى بود و با مرداويج همراه گشت .
و پس از چندى شنيدم كه او بر ارّجان تسلّط يافته و بر مرداويج شوريده است و سپس بر فارس پيروز گشت و ياقوت از آنجا گريخت .
پس از مدّتى هدايا و عطاياى او به سوى ما آمد و فرستادهء او پيش من آمد و از من خواست تا به نزد او بروم . پس به جانب او روان گشتم . و هنگامى كه شكوه و جلال سلطنت او را ديدم براى او تعظيم بجا آوردم و هداياى فراوانى از جامهها و فرش و چارپايان برايم فراهم كرد .
پس از چند روز در حالى كه من به كلّى آن خواب را از ياد برده بودم ، روزى به من گفت : اى حسين ! آن خوابى كه پدرم ديده بود زمانى كه من كودك بودم ، و تو و او آن را بر معبّرى عرضه نموديد ، و معبّر تعبيرى گفت كه شما آن را بى اساس دانستيد ، اكنون آن خواب و تعبيرش را فراموش كردهام ، دوست دارم آن را از تو بشنوم .
در اين موقع داستان يادم آمد و از روى تعجب لختى خاموش و متفكّر شدم .
گفت : مگر يادت رفته است ؟
گفتم : نه .
گفت : پس بگو .
من داستان را برايش شرح دادم .
در اين موقع ده هزار دينار خواست ، كه فوراً برايش آوردند و آنها را به من داد و گفت : اينها زادهء آن ماهى است و سپس گفت : آنها را به شهر ديلم بفرست و در آنجا مِلكى بخر تا براى فرزندان و نوادگانت باقى بماند . و من چنين كردم و مدّتى نزد او
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٣٥٦