تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
و احمد كه كودكى خردسال بود ، اشاره كرد - كه كارى از آنها ساخته نيست . سالها از اين جريان گذشت و من آن را فراموش كردم و بويه در خراسان قيام كرد و قلمرو حكومت او و اولادش محمّد و ابراهيم تا طبرستان كشيده شد . و على بن بويه از نزد ما رفت در حالى كه در مضيقه و سختى بود و با مرداويج همراه گشت . و پس از چندى شنيدم كه او بر ارّجان تسلّط يافته و بر مرداويج شوريده است و سپس بر فارس پيروز گشت و ياقوت از آن‌جا گريخت . پس از مدّتى هدايا و عطاياى او به سوى ما آمد و فرستادهء او پيش من آمد و از من خواست تا به نزد او بروم . پس به جانب او روان گشتم . و هنگامى كه شكوه و جلال سلطنت او را ديدم براى او تعظيم بجا آوردم و هداياى فراوانى از جامه‌ها و فرش و چارپايان برايم فراهم كرد . پس از چند روز در حالى كه من به كلّى آن خواب را از ياد برده بودم ، روزى به من گفت : اى حسين ! آن خوابى كه پدرم ديده بود زمانى كه من كودك بودم ، و تو و او آن را بر معبّرى عرضه نموديد ، و معبّر تعبيرى گفت كه شما آن را بى اساس دانستيد ، اكنون آن خواب و تعبيرش را فراموش كرده‌ام ، دوست دارم آن را از تو بشنوم . در اين موقع داستان يادم آمد و از روى تعجب لختى خاموش و متفكّر شدم . گفت : مگر يادت رفته است ؟ گفتم : نه . گفت : پس بگو . من داستان را برايش شرح دادم . در اين موقع ده هزار دينار خواست ، كه فوراً برايش آوردند و آنها را به من داد و گفت : اينها زادهء آن ماهى است و سپس گفت : آنها را به شهر ديلم بفرست و در آن‌جا مِلكى بخر تا براى فرزندان و نوادگانت باقى بماند . و من چنين كردم و مدّتى نزد او