زيادى از ديلم همراه شدند . و فرزندان بويه نيز از جمله همراهان ايشان بودند و از فرماندهان ماكان گرديدند . و چون براى ماكان اتّفاقى كه قبلًا از آن ياد كرديم ، پيش آمد ، و آنگاه پس از قتل اسفار ، اختلاف پديدار گشت ، و از طرفى مرداويج بر شهرها و متصرّفات ماكان از طبرستان و گرگان تسلّط يافت . و فرزندان بويه ضعف و ناتوانى ماكان را ديدند از اين رو عمادالدوله و ركنالدوله به ماكان گفتند : ما قشون زيادى هستيم در تحت تكفل تو و تو در مضيقه مىباشى ، اصلح اين است كه از تو جدا شويم تا قدرى بار تو سبك شود . آنگاه كه وضع ما بهبود يافت به نزد تو باز مىآييم .
ماكان پذيرفت و به آنان اجازه داد . آنان به سوى مرداويج رفته و گروهى از فرماندهان ماكان نيز از پى آنان رفتند .
مرداويج آنان را پذيرفت و فرمانروايى كرج را به علىّ بن بويه سپرد . « 1 »
در نجوم ابن طاووس آمده : علىّ بن خنّار انبارى كاتب ، مىگويد : هنگامى كه معزّالدوله مرا از بغداد به ديلمان فرستاد تا براى او در آنجا خانههايى بسازم به من گفت : سؤال مردى از اهل ديلم را به نام حسين بن شيركوه بگير و سلام مرا به او برسان ، و از قول من به او بگو : من هنگامى كه كودك بودم از پدرم خوابى شنيدم ، و پدرم در حالى كه تو با او بودى خوابش را بر معبّرى در ديلمان عرضه كرد ، و من آن خواب را به علت خردسالى درست فرا نگرفتم ، اكنون آن را برايم بازگو كن .
علىّ بن خنّار مىگويد : موقعى كه به ديلمان رسيدم آن مرد به علت سابقهء دوستى كه با هم داشتيم به ديدن من آمد و من پيغام معزّالدوله را به او رساندم .
وى گفت : من و پدر معزّالدوله ( بويه ) با هم دوست صميمى و همسايه بوديم .
او يك روز به من گفت : خوابى ديدهام كه مرا ترسانده است . معبّرى پيدا كن تا خوابم
هامش
( 1 ) - كامل ابن اثير : 8 / 267 - 265