تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
بويه گفت : به خدا سوگند ! من به جز لباسهاى تنم چيزى ندارم كه اگر آنها را به تو دهم برهنه مىمانم . معبّر گفت پس ده دينار بده . بويه گفت : من يك دينارش را هم ندارم . تا اين‌كه بويه هديه‌اى به او داد . منجّم گفت : بدان كه تو را سه فرزند خواهد بود كه بر زمين و آنچه در آن است تسلّط مىيابند . و نام آنان در تمام شهرها و گوشه و كنار به بزرگى ياد مىشود همچنان كه آن آتش بالا رفت . و از آنان فرزندانى به تعداد شعبه‌هاى آتش كه در خواب ديدى بهم مىرسد كه همه پادشاه خواهند بود . بويه گفت : آيا شرم نمىكنى كه ما را مسخره مىنمايى ، من مردى تهيدستم و فرزندانم همه بيچاره ، چگونه به پادشاهى مىرسند ؟ ! منجّم گفت : مرا از تاريخ تولّد آنان خبر ده . او را خبر داد ، پس شروع كرد به محاسبه ، آنگاه دست علىبن بويه را گرفت وبرآن بوسه زد وگفت : اين شخص به‌خدا سوگند ! برشهرهادست مىيابدوبعد از او اين يكى ، و دست برادرش حسن را گرفت . در اين موقع بويه عصبانى شد و به فرزندان خود گفت : او را بزنيد . اين حكيم ما را بيش از حد استهزا مىكند . پس او را زدند و او فريادرسى مىكرد و ما مىخنديديم . آنگاه رهايش كردند . سپس منجّم گفت : اين سخن را از من به خاطر بسپاريد ، زمانى كه من پيش شما آمدم در حالى كه شما شاه بوديد . ما از حرف او خنديديم و بويه به او ده درهم داد . ابن اثير مىگويد : آنگاه از شهرهاى ديلم مردانى - كه پيش از اين از آنها ياد كرديم - براى تصرّف شهرها قيام نمودند كه از جملهء آنان ماكان بن كالى ، ليلى بن نعمان ، اسفار بن شيرويه و مردويج بن زيار بودند . و با هركدام از آنان جمعيت