سيّدمرتضى بسيار ناراحت شد و عرضه داشت : اى مولاى من ! من غلام و فرزند شما هستم ، چرا از من روى بر مىگردانيد ؟
گفتند : زيرا دل شاعر ما ابوعبداللَّه بن حجّاج را شكستى . اكنون پيش او برو و در منزلش بر او وارد شو و از او عذرخواهى كن . و پيش مسعود بن بابويه نيز برو ، و او را از توجّه و عنايت ما نسبت به ابوعبداللَّه آگاه گردان .
سيّدمرتضى فوراً برخاست و به خانهء ابوعبداللَّه رفت و در را زد .
ابوعبداللَّه گفت : اى سيّد من ! آن بزرگوارى كه تو را به سوى من فرستاده ، دستور داده است به سوى تو بيرون نيايم .
سيّدمرتضى گفت : درست است ، و من به جان و دل پذيرا هستم . پس بر ابوعبداللَّه وارد شد و از او عذر خواست . و او را به نزد سلطان برد و هر دو خوابشان را براى سلطان گفتند .
سلطان ، ابو عبداللَّه را تكريم نمود و به او انعام داد . و در همان حال از او خواست تا قصيدهاش را بخواند . و او خواند :
يا صاحب القبة البيضاء فى النجف * من زار قبرك و استشفى لديك شفى
زوروا أبا الحسن الهادى فإنكم * تحظون بالاجر و الاقبائل و الزلف
زوروا لمن يسمع النجوى لديه فمن * يزره بالقبر ملهوفا لديه كفى
إذا و صلت فأحرم قبل تدخله * ملبيا واسع سعيا حوله و طائف
- تا آخر -
« اى صاحب گنبد سفيد در نجف ؛ هر كه قبر تو را زيارت كند و نزد تو شفا خواهد ، شفا يابد » .
« زيارت كنيد ابو الحسن هادى ( امير المؤمنين عليه السلام ) را ؛ كه از پاداش و خوشى و كرامت بهرمند مىشويد » .