برادرم رسيد - كه تربت زير پايش شكسته بود - آنحضرت عليه السلام نگاهى به او كرد مانند كسى كه در غضب باشد و به پدرم رو كرد و فرمود : اين پسر تو دو تربت از خاك قبرم را زير رانش شكسته است . آنگاهچيزى بهطرف او انداخت و اورا پيش نخواند .
در اين موقع پدرم از خواب بيدار شد و خوابش را براى مادرم تعريف كرد .
و مادرم جريان را به او گفت و پدرم بسيار تعجب نمود . « 1 »
29 - حوالهء حسين عليه السلام
دارالسلام نورى : آغا علىرضا اصفهانى ، برايم نقل كرد كه : عصر جمعهاى در حرم حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام نشسته بودم و مىخواستم دعاى سمات را بخوانم ، ديدم وقت موسّع است . نگاهى به اطراف حرم انداختم تا شايد كسى را ببينم كه بتوانم از او استفادهاى بَرم .
سيّد بزرگوار پيرى را ديدم كه موى سرش سفيد بود و در بالاى سر حضرت عليه السلام نشسته بود . پيش رفته بر او سلام كردم . آن سيّد از خدّام حرم بود ، به او گفتم : آيا كراماتى كه خودتان ديده و يا از كسى شنيده باشيد سراغ داريد ؟
فرمود : بله ، پدرم با برادر خود در يك خانه نزد پدرشان زندگى مىكردند .
و مخارج زندگى پدر بزرگمان از باغستانها و مستغلات تأمين مىشد و دخل و خرج خانه در دست پدرم بود .
اتّفاقاً يك وقتى بين زن عمويم و مادرم نزاعى در گرفت كه به درگيرى شوهرانشان منجر گرديد . شب هنگامى كه پدر بزرگمان به خانه آمد ، عمويم پيش دستى كرده از پدرم به او شكايت كرد و او
هامش
( 1 ) - دارالسلام : 2 / 283