گفتم : يا سيّدى ! سرم به اين حرفها نمىشود ، شفاى فلانى را مىخواهم .
حضرت عليه السلام فرمود : دعا مىكنم اگر خداوند صلاح دانست اجابت مىكند ، پس دستها را به دعا برداشت و دعا كرد . آنگاه به من فرمود : بر تو بشارت باد كه خداوند دعايم را در حق او پذيرفت .
محدّث نورى مىفرمايد : پسر ميرزا خليل نامبرده ؛ يعنى مولا على كه اين داستان را برايم نقل كرد مىگفت : سنّ پدرم در آن موقع بيست و هفت يا بيست و هشت سال بود و آنگاه تا قريب به نود سال رسيد . « 1 »
28 - احترام تربت حسين عليه السلام
دارالسلام نورى : مادرم در جيب دستى قباى يكى از برادرانم مُهر تربتى مشاهده كرد . به برادرم تذكّر داد و گفت : ممكن است تربت زير پاى تو قرار گرفته و خُرد شود . برادرم هم تصديق كرد و گفت : تا به حال دو تربت بدينگونه از من شكسته است و پس از اين ديگر تكرار نمىكنم .
پس از مدّتى پدرم در خواب ديد - در حالى كه از جريان مذكور اطّلاعى نداشت - كه حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام به ديدن او آمده در كتابخانهاش كه بيشتر اوقات آنجا مىنشست ، نزول اجلال فرموده است و او را مورد لطف و عنايت قرار داده است . و به او فرمود : پسرانت را بگو بيايند . و آنان با من پنج پسر بودند .
پدرم ايشان را صدا زد و همگى آمدند دَمِ در مقابل آن حضرت عليه السلام نشستند .
و همراه آن حضرت عليه السلام اشيايى بود از پيراهن و غيره ، در اين موقع امام عليه السلام يكى يكى آنان را به نزد خود فرا مىخواند و چيزى به او هديه مىداد . هنگامى كه نوبت به آن
هامش
( 1 ) - دارالسلام : 2 / 244