در اين ايّام شبههاى از ناحيهء نَسَبم برايم پيش آمد ، البتّه نه از نظر ظاهر ، چرا كه نَسَبم به عدّهاى از اعلام و بزرگان منته مىشد و شكى در آن نبود ، بلكه از اين جهت كه دربعض اخبارآمده كه گاهى شيطان دربعض اولاد شركت مىنمايد . و هيچ راهى براى دفع اين شبهه نداشتم جز آنچه كه در روايات آمده كه : زيارت نمىكند حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام را در عرفه مگر خالص النسب « 1 » ( حلال زاده ) .
بدين منظور با جماعتى از اعيان دزفول همسفر شده از طريق شط بصره به جانب كربلا حركت كرديم . اتّفاقاً در بين راه سخت بيمار شدم به طورى كه نتوانستم ادامه سفر دهم متوقف گرديدم . و تمام همراهان من نيز با من ماندند .
مدت پانزده روز در سوك شيوخ ( نام محلى ) بسر برديم . تا اينكه شبى تمام اعضا و جوارحم از كار افتاد و مُشْرف به مرگ شدم ، ولى شعورم پابرجا بود ، در اين موقع به جانب ابا عبداللَّه عليه السلام رو نموده عرضه داشتم : اى سيّد من ! تو از نيّت و قصد من آگاهى و آنچه كه براى من اتّفاق افتاده مىبينى .
پس گويا اندكى به خواب رفتم . در خواب ديدم مثل اينكه بيرون كشتى در كنار شطى كه مركّب از دجله و فرات است ايستادهام و هيچ بيمارى جز قدرى نقاهت بعد از مرض ندارم . و دو نفر را ديدم كه در دست يكى از آنان قدحى چوبى بود كه چيزى شبيه شير در آن بود ، او ظرف را به من داد ، ولى من گفتم : بيمارى من بر اثر خوردن شير پديد آمده است . دوباره آن را به سوى من دراز نمود .
در اين موقع آن ديگرى گفت : بگير از دست جدّت حسين عليه السلام . من هم آن را گرفته و نوشيدم و پاكيزهترين خوراكيهايش يافتم .
در اين حال از خواب بيدار شدم در حالى كه مزهء آن در دهانم باقى بود .
هامش
( 1 ) - من لا يحضره الفقيه : 2 / 580