اتّفاقاً در كربلا مؤلّف كتاب رياض ( سيّدمحمّدعلى طباطبائى خوانسارى ) كه معالجات نتيجه بخشى از من ديده بود ، مردم را براى معالجه به من ارجاع مىداد .
يك روز كه در مطب خود نشسته بودم ، ناگهان خانمى به همراه خادمهاش وارد مطب شد ، و پس از رفتن همه بيماران نزد من آمد و دستهاى خود را به من نشان داد كه به علت مرض آكله ( خوره ) جز استخوان چيزى از آن باقى نمانده بود . به او گفتم :
من از درمان اين بيمارى ناتوانم . زن آه سردى كشيد و بيرون رفت .
دلم بهحالش سوخت ، خادمهاش را صدا زدم و از او پرسيدم : اين خانم كيست ؟
گفت : حاجيهبيگمنام دارد وازطرف پدرومادرعلوى است ، و شوهرش نيزعلوى بوده ، از هند با مال بسيارى به اينجا آمده و همه مالش را صرف مولايمان ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام نموده است و الآن دست خالى مانده و به اين بيمارى مبتلا شده است .
گفتم : او را بياور .
او را آورد و من به معالجه او پرداختم و انواع درمانها از رگ زدن ، حجامت ، معجونها و . . . تا شش ماه به او دستور دادم . و دستش رفته رفته گوشت آورد . و هنوز يك سال تمام نشده بود كه سلامتى كامل خود را بازيافت كه گويى اصلًا بيمارى نداشته است . و اين موجب شد كه او نسبت به من علاقه زيادى پيدا نمود و مرتب به نزد من مىآمد و مانند مادر و فرزند و بلكه بالاتر به من ابراز مهر و محبت مىكرد .
مدّتىگذشت ، من شبىهمانمردخوش قيافهاى راكهقبلًادرتهران درخواب ديده بودم ، درخواب ديدم كه بهمن فرمود : فلانى ، مهياى سفرآخرت شوكه از عمر تو بيش ازده روزباقى نمانده است . ازخواب بيدارشدم حوقله « 1 » واسترجاع « 2 » برزبان آوردم .
هامش
( 1 ) - حوقله : « لا حول ولا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم »
( 2 ) - استرجاع : « إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ »