را تحريك نمود و نسبت به پدرم خشمگين ساخت .
از اين رو پدر بزرگمان پيش پدرم آمد و به او گفت : دست زنت را بگير و از خانهام خارج شو . و نصف شب او را از خانه بيرون كرد و تمام اسباب و اثاثيهاش را از او گرفت و آن شب هوا بسيار سرد بود .
پدرم سرگردان از خانه خارج شد ، و شب را با همسرش در محلى در نهايت سختى گذراندند ، تا اينكه سحرگاهان پدرم به حرم رفت و به محضر حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام عرض حال و شكايت نمود ، و بسيار دعا و تضرع كرد ، و از آن حضرت عليه السلام خواست تا به او چيزى عطا كند كه از سؤال ديگران بى نياز شده محتاج پدرش نگردد . و چون از دعا و زيارت فارغ گرديد به گوشهاى از حرم طرف بالا سر رفت و نشست . خواب بر او غالب شد ، اندكى بخواب رفت .
در خواب ديد گويا ابا عبداللَّه عليه السلام از ضريح مقدس بيرون آمده به او فرموده : اى سيّد حسين ! ناراحتى تو چيست ؟ عرضه مىدارد : اى سيّد من ! شما خودتان از وضع من آگاهيد . امام عليه السلام به او فرمود : پيش حاج احمد شوشترى برو كه او مشكل تو را حلّ مىكند .
در اين موقع از خواب بيدار شده به طرف حاج احمد حركت كرد .
حاج احمد مرد خيّر و نيكوكارى بود كه بر دَرِ صحن مغازهء صرّافى داشت .
سيّدحسين ، حاج احمد را نديد ، به جانب خانهاش روان گرديد ، ولى هنوز چند قدم پيش نرفته بود كه حاج احمد را ديد شتابان از خانهاش مىآيد و چون به او رسيد به وى گفت : تو سيّد حسين هستى ؟
گفت : بله ، و قبلًا با او آشنايى نداشت . او را به خانهاش برد و براى او يك قرص نان جو كوچك و قهوهء متعارف آورد . و آنگاه دو كيسه به او داد - كه سيّد مىگويد :
هنوز فراموش نمىكنم كه يكى از آن دو كيسه آبى رنگ بود - و گفت : من همه روزه
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٢١