ناگهان در آن روز تب شديدى مرا عارض گرديد و كم كم شدت گرفته مرا بسترى نمود . و آن علويه از من پرستارى مىكرد . تا روز دهم شد و همه دوستانم در اطرافم گرد آمده بودند ، در اين موقع چنين احساس كردم كه از عالَمى به عالَم ديگر رفتهام و از حاضران كسى را نمىديدم . ناگهان ديوار شكافته شد و دو مرد با مهابت از آن وارد شده يكى بالاى سرم نشست و ديگرى نزديك پايم . و با اينكه آنان هيچگونه تماسى با بدن من نداشتند ولى احساس مىكردم كه گويا عروق بدنم به آنها ارتباط و اتصال دارد به گونهاى كه قادر به وصف آن نيستم . تا اينكه دريافتم كه جانم به گلو رسيده است .
درايناثنا ، ديدمديوارشكافته شدومردى واردگرديدوبه آنان گفت : اورا رها كنيد .
گفتند : ما مأموريم .
آن مرد گفت : همانا حسين عليه السلام براى او شفاعت كرده كه به دنيا باز گردانده شود .
آن دو مرد برخاسته و بيرون رفتند . و من به اين جهان بازگشتم و افرادى را كه در اطرافم نشسته و منتظر مرگم بودند مشاهده كردم و چشمانم را گشودم و آنان خوشحال و شادمان شدند .
در اين هنگام علويه وارد اتاق شد و به حاضران گفت : مژده ! كه فلانى ، شفا يافته و جدّم حسين عليه السلام براى او شفاعت نموده است .
به او گفتند : چطور ؟
گفت : من به جانب قبر رفتم و به درگاه خدا تضرع نمودم و از خدا خواستم به خاطر جدّم حسين عليه السلام او را شفا مرحمت فرمايد ، پس اندكى به خواب رفتم .
در خواب حسين عليه السلام را ديدم به آن حضرت عليه السلام عرضه داشتم : يا جدّاه ! من شفاى فلانى را از تو مىخواهم .
فرمود : عمر او تمام شده است .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢١٨