دراين حال خوابم به يادم مىآمد و تعجب مىكردم ، تا به نينوا رسيدم . پس به خداى يگانه سوگند ! كه همان پيرمردى را كه در خواب ديده بودم با همان شكل و شمايل در بيدارى ديدم ، پس با خود گفتم : لا إله الّا اللَّه ، گويى خوابم وحى مُنْزَل ( نازل شده ) است .
آنگاه از او همانگونه كه در خواب پرسيده بودم سؤال كردم ، و او به همان كيفيت به من پاسخ داد . و سپس مرا تا محل قبر آورد . و آن زمين را ديدم كه شيار كردهاند . و خوابم تمام راست آمد جز اين كه حاير و دربان را نديدم » .
هان ! اى موسى از خدا بترس . و من تصميم گرفتهام كه اين خوابم را دربين مردم منتشر كنم ، و زيارت آن حضرت عليه السلام را ترك نكنم ، چرا كه موضعى را كه ابراهيم و محمّد و جبرئيل و ميكائيل زيارت مىكنند به رغبت و شوق بايد به زيارت آن شتافت . و همانا ابوحصين برايم نقل كرد كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : « هركس مرا در خواب ببيند ، مرا ديده است ؛ زيرا شيطان نتواند به صورت من در آيد » .
در اين موقع موسى لب به سخن گشود و گفت : من ساكت ماندم تا سخن احمقانهات را به آخر برسانى . به خدا سوگند ! اگر پس از اين به من خبر رسد كه اين قصّه را جايى نقل كردهاى ، گردن تو و اين گواه را كه بر من گرفتهاى بزنم .
ابن عيّاش گفت : خداوند شرّ تو را از ما بگرداند ؛ زيرا من فقط به خاطر رضاى خدا اين سخنان را گفتم .
موسى او را شتم كرد و گفت : سخن با من بر مىگردانى ؟
ابن عيّاش : ساكت شو ، خداوند تو را خوار گرداند و زبانت را قطع كند .
موسى نعرهاى كشيد و گفت : بگيريد اينان را .
پس ابن عيّاش را از تخت گرفتند و مرا نيز گرفتند و به خدا سوگند ! چنان ما را
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٠٦