اين هنگامى بود كه او قبر را خراب نموده و زمين حاير را محل كشت و زرع نموده بود .
موسى از شنيدن اين سخنان چنان به خشم آمد كه گويى پوست بر تنش خواهد تركيد ، و گفت : به تو چه ربطى دارد ؟
ابن عيّاش : بشنو تا خوابى كه در اين باره ديدهام براى تو بگويم :
« همانا در خواب ديدم گويا به سوى قوم خود بنى غاضره مىروم . و چون به پل كوفه رسيدم ، ده خوك ديدم كه قصد من نمودند . پس پيرمردى از بنى اسد كه او را مىشناسم آنها را از من دفع كرد . پيش رفتم تا به زمين شاهى رسيدم ، راه را گم كردم .
ناگهان عجوزى ديدم كه به من گفت : قصد كجا دارى ؟
گفتم : غاضريّه ( كربلا ) .
گفت : راه اين وادى را در پيش گير ، چون به پايان رساندى ، راه را مىبينى ، رفتم تا به نينوا رسيدم .
در آن جا پيرمردى را ديدم . به او گفتم : اهل كجايى ؟
گفت : اهل اين قريه .
گفتم : چند سال دارى ؟
گفت : نمىدانم ، و لكن حسين عليه السلام و ياران او را ديدم كه از نوشيدن آبى كه وحوش از آن منع نمىشوند ، منع شدند .
گفتم : تو اين را ديدى ؟
گفت : بله ، سوگند به خدايى كه آسمان را بر افراشت . آنگاه پيرمرد گفت : چرا سلطان خود را از رفتارى كه با اين قبر مىكند باز نمىدارى ؟ !
گفتمش : چه كار كرده است ؟
گفت : آيا قبر پسر پيامبر صلى الله عليه و آله تخريب و در آن كشت و زرع مىشود ؟ !
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 204
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٠٤