تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
كرد و گفت : اين قصه را حفظ كن و آن را نزد خودت محكم نگهدار و براى اهلش بگو و از مخالفان بپرهيز . « 1 »

16 - سياهى لشكر

تذكرة الخواص : واقدى از ابن رماح نقل كرده كه مىگويد : در كوفه پيرمرد نابينايى بود كه در قتل حسين عليه السلام حضور داشت ، يك روز از او علت كورىاش را پرسيديم . گفت : من در ميان قوم بودم و ما ده نفر بوديم ، ولى من نه شمشيرى زدم و نه نيزه‌اى و نه تيرى انداختم . و هنگامى كه حسين عليه السلام كشته شد و سرش حمل گرديد ؛ به خانه‌ام برگشتم در حالى كه چشمانم مانند دو ستاره مىدرخشيدند . پس همان شب خواب ديدم كسى پيش من آمد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله را اجابت كن . گفتم : مرا طاقت نيست . دستم را گرفت وگريبانم را چسبيد ، ومرا به‌جايى برد كه چند نفر درآن‌جا نشسته بودند . ورسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود در حالىكه عمامه بر سر داشت . و آستين‌ها را بالا زده بود و در دستش شمشيرى و در پيش رويش سفره‌اى بود . و ناگهان ديدم كه تمام آن يارانم كه ده‌تا بوديم در پيش رويش سر بريده‌اند . پس من سلام نمودم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : سلام خدا بر تو مباد اى دشمن خدا ، آيا از من شرم نكردى كه حرمتم را هتك مىنمايى و خاندانم را مىكشى ؟ ! گفتم : من جنگ نكرده‌ام . فرمود : بله ولى سياهى لشكر بودى . ناگهان تشتى در طرف راستش ديدم كه
هامش
( 1 ) - امالى طوسى : 321 / ح 650
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 208 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / سيد علي محمد موسوى جزائرى