كرد و گفت : اين قصه را حفظ كن و آن را نزد خودت محكم نگهدار و براى اهلش بگو و از مخالفان بپرهيز . « 1 »
16 - سياهى لشكر
تذكرة الخواص : واقدى از ابن رماح نقل كرده كه مىگويد : در كوفه پيرمرد نابينايى بود كه در قتل حسين عليه السلام حضور داشت ، يك روز از او علت كورىاش را پرسيديم .
گفت : من در ميان قوم بودم و ما ده نفر بوديم ، ولى من نه شمشيرى زدم و نه نيزهاى و نه تيرى انداختم . و هنگامى كه حسين عليه السلام كشته شد و سرش حمل گرديد ؛ به خانهام برگشتم در حالى كه چشمانم مانند دو ستاره مىدرخشيدند .
پس همان شب خواب ديدم كسى پيش من آمد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله را اجابت كن .
گفتم : مرا طاقت نيست . دستم را گرفت وگريبانم را چسبيد ، ومرا بهجايى برد كه چند نفر درآنجا نشسته بودند . ورسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود در حالىكه عمامه بر سر داشت . و آستينها را بالا زده بود و در دستش شمشيرى و در پيش رويش سفرهاى بود . و ناگهان ديدم كه تمام آن يارانم كه دهتا بوديم در پيش رويش سر بريدهاند .
پس من سلام نمودم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : سلام خدا بر تو مباد اى دشمن خدا ، آيا از من شرم نكردى كه حرمتم را هتك مىنمايى و خاندانم را مىكشى ؟ !
گفتم : من جنگ نكردهام .
فرمود : بله ولى سياهى لشكر بودى . ناگهان تشتى در طرف راستش ديدم كه
هامش
( 1 ) - امالى طوسى : 321 / ح 650