تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
گفتم : آن قبر كجاست ؟ گفت : همين جا كه ايستاده‌اى . و امّا خود قبر مشخص نيست ؛ زيرا اثرى از آن باقى نمانده است . گفتم : اى شيخ ! كيست كه مرا بدان قبر راهنمايى كند ؟ او برخاست و مرا به دربى رسانيد كه دربانى داشت و جماعتى ايستاده بودند . دربان را گفتم مىخواهم بر پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله در آيم . گفت : در اين وقت ممكن نيست . گفتم : چرا ؟ گفت : در اين موقع ابراهيم خليل‌اللَّه عليه السلام و محمّد رسول‌اللَّه صلى الله عليه و آله به زيارت حسين عليه السلام آمده‌اند و جبرئيل و ميكائيل و عدّهء زيادى از فرشتگان با ايشانند . در اين هنگام ترسان و لرزان از خواب بيدار شدم ، و اندوهى عظيم به من دست داد . تا اين‌كه مدّتى از اين قضيه گذشت ، به طورى كه نزديك بود خوابم را فراموش كنم . آن‌گاه به علت فقر و تنگدستى ناچار شدم كه براى وصول‌طلبى كه از يكى از بنى غاضره داشتم به آن‌جا سفر كنم . از خانه بيرون شدم ، و هيچ خوابم در خاطرم نبود تا اين‌كه به پل كوفه رسيدم ، ناگاه ده نفر از راهزنان بر من در آمدند . وقتى آنها را ديدم خوابم يادم آمد . گفتند : هرچه دارى بگذار و بسلامت برو . گفتم : واى بر شما من ابوبكر بن عيّاشم و بسيار تهيدستم . در طلب قرض خود بيرون شدم . در اين هنگام يكى از آنان بانگ بر آورد : اين مرد از دوستان من است ، سوگند به پروردگار كعبه از او دست برداريد . و مردى را گفت همراه او برو تا به سلامت به مقصد برسانى .