تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣

15 - داستان ابوبكر بن عياش

امالى شيخ طوسى : يحيى بن حميد حمّانى مىگويد : روزى درايّام حكومت موسى بن عيسى بر كوفه از خانه بيرون شدم ، در بين راه ابوبكربن عيّاش را ديدم كه به‌من گفت : با من بيا نزد اين مرد برويم . و من نمىدانستم مقصودش كيست . و ابوبكر از آن بزرگتر بود كه از او بپرسم آن مرد كيست ؟ او سوار بر الاغ و من پياده به راه افتاديم . ابن عيّاش گفت : اى پسر حمّانى ! تو را بدان جهت با خود آوردم تا گفتگوى مرا با اين مرد خودكامه بشنوى . گفتم : او كيست ؟ گفت : اين فاجر كافر ، موسى بن عيسى است . تا اين‌كه به خانهء او رسيديم ، واردين در ميدانى كه در جلو خانه بود پياده مىشدند ؛ ولى ابن عيّاش پياده نشد تا از درها داخل شديم . و موسى كه در صدر ايوان بر تخت نشسته بود ، ما را ديد . و در دو طرف تخت او مردان مسلّحى ايستاده بودند . موسى بن عيسى به ابن عيّاش خوش آمد گفت و من از رفتن منع شدم . ابن عيّاش مرا طلبيد و در پيش روى خود نشانيد . موسى به ابن عيّاش گفت : آيا دربارهء اين مرد مىخواهى با من سخن بگويى ؟ ابن عيّاش : نه ، او را آورده‌ام تا بر تو گواه گيرم . موسى : دربارهء چه چيز ؟ ابن عيّاش : دربارهء كارها و اعمالى كه با اين قبر كرده‌اى . موسى : كدام قبر ؟ ابن عيّاش : قبر حسين عليه السلام .