15 - داستان ابوبكر بن عياش
امالى شيخ طوسى : يحيى بن حميد حمّانى مىگويد :
روزى درايّام حكومت موسى بن عيسى بر كوفه از خانه بيرون شدم ، در بين راه ابوبكربن عيّاش را ديدم كه بهمن گفت : با من بيا نزد اين مرد برويم . و من نمىدانستم مقصودش كيست . و ابوبكر از آن بزرگتر بود كه از او بپرسم آن مرد كيست ؟
او سوار بر الاغ و من پياده به راه افتاديم .
ابن عيّاش گفت : اى پسر حمّانى ! تو را بدان جهت با خود آوردم تا گفتگوى مرا با اين مرد خودكامه بشنوى .
گفتم : او كيست ؟
گفت : اين فاجر كافر ، موسى بن عيسى است . تا اينكه به خانهء او رسيديم ، واردين در ميدانى كه در جلو خانه بود پياده مىشدند ؛ ولى ابن عيّاش پياده نشد تا از درها داخل شديم . و موسى كه در صدر ايوان بر تخت نشسته بود ، ما را ديد . و در دو طرف تخت او مردان مسلّحى ايستاده بودند .
موسى بن عيسى به ابن عيّاش خوش آمد گفت و من از رفتن منع شدم .
ابن عيّاش مرا طلبيد و در پيش روى خود نشانيد .
موسى به ابن عيّاش گفت : آيا دربارهء اين مرد مىخواهى با من سخن بگويى ؟
ابن عيّاش : نه ، او را آوردهام تا بر تو گواه گيرم .
موسى : دربارهء چه چيز ؟
ابن عيّاش : دربارهء كارها و اعمالى كه با اين قبر كردهاى .
موسى : كدام قبر ؟
ابن عيّاش : قبر حسين عليه السلام .