زدند كه من گفتم : چيزى از حيات ما باقى نمانده است . و بدترين شكنجه اين بود كه سرم را بر سنگ مىكشيدند . و بعضى از دوستان موسى آمده ريش مرا مىكندند و موسى مىگفت : اين زنازادهها را بكشيد .
ابن عيّاش مىگفت : زبان دركش ، خدا زبانت را ببرد و از تو انتقام گيرد .
وسپس گفت : خدايا ! تومىدانى كه ما تو را قصدكرديم و بهخاطرپسرپيامبرت عليه السلام غضب نموديم .
پس ما را به زندان بردند . و در اين حال ابن عيّاش متوجّه من شد و ديد كه لباسهايم پاره شده است و خون از بدنم جارى است ، گفت : اى حمّانى ! ما اين كار را براى خدا كرديم و امروز پاداشى كسب نموديم ، و اجر ما نزد خدا و رسولش هرگز ضايع نخواهد شد .
تا اينكه نيم روزى در زندان بوديم ، كه ناگهان فرستاده موسى آمد و ما را برد .
و بر موسى وارد شديم در حالى كه او بر تختش نشسته بود ، پس موقعى كه نگاهش به ما افتاد گفت : خدا زنده نگذارد و نزديك نگرداند نادان احمقى را كه به زيان خويش بكوشد . و به ابن عيّاش گفت : واى بر تو اى دعىّ تو را چه شد كه در جمع ما بنى هاشم داخل مىشوى ؟ !
ابن عيّاش گفت : خدا جزاى تو را خواهد داد .
موسى : بيرون شو ، خدا تو را زشت گرداند ، به خدا سوگند ! اگر به من برسد كه اين داستان را جايى بازگو كرده باشى گردنت را بزنم .
آنگاه به من رو كرد و گفت : اى سگ ! بترس از اين كه اين داستان را براى مردم نقل كنى . همانا شيطان در خواب اين پيرمرد را به بازى گرفته است و آنگونه در نظرش مجسّم شده است . بيرون شويد ، لعنت خدا بر شما باد .
پس بيرون آمديم . و هنگامى كه ابن عيّاش خواست وارد منزلش شود به من رو
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٠٧