( مشايخ زيديه ) به گوشم رسيد . پس برخاسته در را برايشان باز كردم ، عبّاس نيز با شمشيرش همراه آنان بود .
عبّاس به من گفت : اى حسن ! اين همان شمشير است ، از آن مواظبت كن .
به او گفتم : آن را از كجا پيدا كردى ؟
گفت : اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديدم كه به من فرمود : اى عباس ! خشمگين مشو ، اينك به خانهء فلان پسر فلان برو و از اتاقى كه در آن كاه هست شمشيرت را بردار . و تو را قسم مىدهم به حقى كه بر تو دارم او را رسوا مكن و نامش را براى كسى فاش مساز .
ابن طحّال مىگويد : من پيش شمسالدين رفته داستان را برايش نقل كردم . و او در سحر به حرم آمد و شمشير را از عبّاس گرفت و ماجرا را براى او تعريف كرد و آنگاه به او گفت : شمشير را به تو نمىدهم مگر اين كه ربايندهاش را به من معرّفى كنى .
عبّاس گفت : شگفتا ! جدّ تو مرا قسم داده كه او را رسوا مكن آيا من به تو خبر دهم ؟ ! و سرانجام عبّاس از دنيا رفت و كسى ربايندهء شمشير را نشناخت .
و مضمون همين داستان را نيز قاضى عالم عفيفالدين از قاضى زاهد علىّ بن بدر از عبّاس نامبرده در تاريخ پانزدهم ربيع الثاني سال 688 هجرى برايمان نقل كرد . « 1 »
34 - نصرانى مسلمان شد
فرحة الغرى : ابن طحّال مىگويد : مردى به ظاهر آراسته ، خوش قيافه و خوش لباس پيش من آمد و دو دينار به من داد و گفت : اجازه بده شب در حرم بمانم و در را
هامش
( 1 ) - فرحة الغرى : 174