تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
كه به من گفت : اين شمشيرم را كجا بگذارم ؟ گفتم : در اين گوشه . و همكار من در آن شب پيرمردى بود به نام بقاء بن عنقور . عبّاس شمشير خود را در همان زاويه گذاشت و رفت . و من براى آنان شمع روشن نمودم و فتيله چراغها را بالا آوردم . زيارت كردند و نماز بجا آوردند . و چون خواستند برگردند عبّاس به دنبال شمشيرش رفته آن را نديد ، سراغش را از من گرفت . گفتم : همان‌جاست . گفت : گشتم آن را نيافتم . و برنامهء ما اين بود كه به جز خادمان حرم كه نوبت خدمت داشتند هيچ‌كس را اجازهء ماندن و بيتوته در حرم نمىداديم . وقتى عبّاس از ديدن شمشيرش مأيوس گرديد وارد حرم شد و در بالاى سر حضرت عليه السلام نشست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! من دوست تو عبّاس هستم و تا امروز پنجاه سال از عمرم مىگذرد و هر شب از ماه رجب و شعبان و رمضان به زبارت شما مىآيم و شمشيرى كه امشب همراه داشته‌ام عاريه بوده است ، اگر آن را به من باز نگردانى سزاوار است همين كه برگشتم ديگر به زيارت تو هرگز نيايم . اين را گفت و رفت . صبحگاهان من به نزد رئيس توليت آستانه شمس الدين علىّ بن مختار رفته او را از ماجرا خبر دادم ، او عصبانى شد و گفت : مگر من به شما نگفته‌ام بجز خدمه هيچ‌كس در حرم نماند . من براى او سوگند ياد كردم كه در موقع بستن درها همه جاى حرم را گشته‌ام و حصيرها را زير و رو كرده‌ام و هيچ‌كس را در حرم باقى نگذاشته‌ام . او بيشتر در فكر شد . سه روز از اين قضيه گذشت ، در روز سوّم ناگهان صداى تكبير و تهليل آنان
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 165 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / سيد علي محمد موسوى جزائرى