ابوالبقاء تصميم بر رفتن گرفت و به منظور خداحافظى به حرم رفت و زيارت كرد و نماز بجا آورد ، و بالاى سر نشست و گفت : يا اميرالمؤمنين ! من صد سال است كه خدمتگزار تو هستم و از تو جدا نگشتهام ، اينك گرسنگى بر من و خانوادهام فشار آورده به ناچار از تو جدا مىشوم ، ولى مفارقت تو بر من گران است . و آنگاه از حرم خارج شد و با كاروانى كه آهنگ خروج داشت همسفر گرديد و همراه او و هبان سلمى و ابو وكران و چند نفر ديگر بودند . مدت يك شب از نجف به سوى حبيش راه پيمودند .
در اين موقع بعضى از آنان پيشنهاد استراحت كردند ، پس بار انداختند و ابوالبقاء نيز با آنان فرود آمد .
ابوالبقاء خوابيد ، در خواب اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه به او مىفرمود : اى ابوالبقاء ! آيا پس از يك مدّت طولانى كه نزد من بودى از من جدا شدى ؟ ! برگرد به جايى كه بودى .
ابوالبقاء گريان از خواب بيدار شد . از او سبب گريهاش را پرسيدند ؟ خواب خود را نقل كرد . و از آنجا به نجف بازگشت .
و هنگامى كه دخترانش او را ديدند بر سرش فرياد كشيدند . وى داستان خود را برايشان تعريف كرد . و از خانه بيرون شد و كليد حرم را از كليددار ابوعبداللَّه بن شهريار قمّى گرفت و به رسم هميشه در حرم نشست . تا اينكه روز سوّم مردى كه به هيئت راهپيمايان سفر حج كوله پشتى داشت وارد گرديد و بقچهء خود را باز نموده از ميان آن جامههايى بيرون آورد و پوشيد و داخل حرم شد و يك دينار به ابوالبقاء داد و گفت : غذايى حاضر كن .
ابوالبقاء رفت و نان و شير و خرما آورد . مرد گفت : اين موافق ميل من نيست ، آن را براى فرزندانت ببر . و دينار ديگرى داد و گفت : با آن نان و جوجهاى خريدارى كن .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٦٨