ابوالبقاء خريد و آورد و بعد از نمازظهر و عصر با هم به خانه رفتند و خوردند .
سپس آن مرد به او گفت : سنگ ترازوهاى طلا را برايم بياور . وى به جانب زيد ابن واقصه - كه بر دَرِ خانهء تقىّ بن اسامه علوى نسّابه زرگرى داشت - رفت و جعبهء اوزان را كه در ميان آن سنگ وزنههاى طلا و نقره بود گرفت و آورد .
آن مرد تمام وزنهها را حتّى جو و برنج را جمع نمود و در كف دست خود گذاشت و كيسهاى پر از طلا بيرون آورد و معادل آن اوزان از طلاها برداشت و در دامن ابوالبقاء ريخت و برخاست و اسباب و اثاثيه خود را بست .
ابوالبقاء به او گفت : اين طلاها را چه كنم ؟
گفت : اينها مال توست . همان كسى كه به تو گفت : برگرد بجايى كه بودى به من فرمود : هم وزن اوزان به او طلا عطا كن ، و اگر اوزان بيشترى مىآوردى بيشتر به تو مىدادم .
در اين هنگام ابوالبقاء بى هوش شد و بر زمين افتاد و آن مرد رفت .
آنگاه او با آن مال ، دختران خود را شوهر داد . و خانهء خود را تعمير نمود . و كار و بارش خوب شد . « 1 »
36 - مردى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را شاهد گرفت
فرحة الغرى : مردى از ابوجعفر كتاتيبى ، پولى قرض مىخواست و چون اصرار كرد ابوجعفر شصت دينار به او داد و به وى گفت : اميرالمؤمنين عليه السلام را برايم شاهد بگير . و او آن حضرت عليه السلام را شاهد گرفت كه مال را تحويل گرفته است .
سه سال گذشت و شخص بدهكار هيچ از قرض خود ادا نكرد .
هامش
( 1 ) - فرحة الغرى : 170