32 - مهمان نوازى
فرحة الغرى : به سال 575 امير سنقر حاكم كوفه بود . و ميان او و عربهاى بنى خفاجه اختلاف و درگيرى شديد روى داد . و بنى خفاجه هرگاه مىخواستند به زيارت نجف اشرف مشرّف شوند به همراه محافظ مىرفتند .
اتّفاقاً دو مرد اسب سوار از آنان به زيارت رفته يكى وارد حرم شد و ديگرى بيرون حرم مراقبت مىكرد . در اين هنگام سنقر كه از محل بلندى آنان را مىديد به قصد دستگيرى آنها بيرون آمد . وقتى محافظ ، سنقر را ديد بر دوستش فرياد زد و او را خبر نمود و خود با اسب تندروى كه داشت فرار كرد .
مأموران سنقر وارد حرم شده آن يكى را محاصره كردند و مانع از خروج او شدند . و او خود را محكم به شبّاك ( پنجرههاى ) ضريح چسبانده بود . و به اميرالمؤمنين عليه السلام چنين خطاب كرد : « من عربم و تو هم عرب و عادت عرب دخيل آوردن است ، من به تو دخيل آوردهام ، دخيل توأم ، دخيل توأم » .
مأموران انگشتان وى را از شبّاك بيرون كشيده او را مىبردند و در آن حال مىگفت : پيمانت را نشكن .
سنقر مىخواست او را بكشد ولى او خود را با پرداخت دويست دينار و اسبى خريد . و ابن بطن الحقّ از او ضمانت كرد . و او رفت تا اسب و مال را بياورد .
ابن طحّال مىگويد : در همان شب در حالى كه من و پدرم محمّد بن طحّال در حرم خوابيده بوديم ، ناگهان صداى كوبيدن درِ حرم بلند شد ، پدرم برخاست و در را باز كرد كه ابوالبقاء بن شيرجى سوراوى ( سنقر ) بود با جبهء قرمز و عمامه كبود . و به همراهش همان مرد عرب و غلامى كه بقچهاى بر سر داشت .
پس داخل حرم شدند و در برابر شبّاك ايستادند . ابوالبقاء گفت : يا اميرالمؤمنين ! غلام تو سنقر بر تو سلام مىكند و مىگويد : از درگاه خدا و پيشگاه