عمران گفت : بله .
عضد الدوله گفت : هيچكس تاكنون جز مادرم و دايهام و خودم اين نام را نمىدانسته است . و آنگاه خلعت وزارت بر او بپوشاند و همراهش به كوفه برد .
و عمران نذر كرده بود كه اگر عضدالدوله او را ببخشد با سر و پاى برهنه به زيارت قبر اميرالمؤمنين عليه السلام برود . پس به هنگام تاريكى شب از كوفه خارج شد .
راوى مىگويد : در اين وقت جدّم على بن طحّال ، اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد كه به او مىفرمود : در را براى دوستم عمران بن شاهين باز كن .
پس موقعى كه عمران رسيد ، على بن طحّال به او گفت : بسم اللَّه .
عمران گفت : من كيستم ؟
گفت : عمران بن شاهين .
گفت : نه .
علىّ بن طحّال گفت : بله ، همانا اميرالمؤمنين عليه السلام در خواب به من فرمود بنشين و در را براى دوستم عمران باز كن .
عمران گفت : به حق اميرالمؤمنين سوگند آيا او به تو چنين فرمود ؟
گفت : آرى ، به حق او سوگند .
پس عمران خود را بر روى قبر انداخت و پيوسته آن را مىبوسيد . و سپس به ابن طحّال حواله شصت دينار به نمايندهء خود كه عهدهدار صيد ماهى براى او بود داد . او را قايقهاى ماهيگيرى بود كه برايش صيد ماهى مىكردند . و رواقِ عمران در حرم اميرالمؤمنين عليه السلام معروف است . « 1 »
هامش
( 1 ) - فرحة الغرى : 168 / ح 104