تنّوخى مىگويد : عضدالدوله اين جريانات را برايم نقل مىكرد و ابوالحسين مىشنيد و او را تصديق مىنمود و مىگفت : به خدا قسم ! صحيح است و مطلب چنين بوده است .
آنگاه به مولايمان - عضدالدوله - گفتم : چقدر حافظهء شما قوى است كه تمام خصوصيّات داستان را به خاطر داريد و بيان نموديد .
سپس عضدالدوله گفت : ولى آرزو داشتم كه در اين خواب يك مطلب مىبود ، و يك مطلب هم نمىبود .
به او گفتم : خداوند همه آمال و آرزوهاى مولايمان را لباس عمل بپوشاند و همه ناخواستههايش را از او دور سازد . و به اين دعا اكتفا كردم و به خاطر رعايت ادب چيزى از او نپرسيدم .
او مقصودم را دريافت و خودش گفت : امّا آنچه كه آرزو داشتم در اين خواب نمىبود اين است كه آن حضرت عليه السلام خبر داد كه من شهر حلب را فتح خواهم كرد و اگر بيش از آن برايم سراغ داشت به من مىفرمود كه نفرمود . و مىترسم كه شهر حلب آخرين فتح من در آن ناحيه باشد ، حتّى موقعى كه شنيدم سيفالدوله برايم از اهل حلب بيعت گرفته ، و سر به فرمانم نهاده است آن خواب يادم آمد و شاديم را به علت اين اعتقاد تلخ نمود .
امّا آنچهآرزو داشتم درآن خواب مىبود اين است كه اطّلاع مىيافتم كداميك از پسرانم پس ازمن بهحكومت خواهدرسيدوكداميك حكومت راازدست خواهدداد .
تنّوخى مىگويد : دراين موقع من براى سلامتىاش دعا كردم و سخن در همين جا خاتمه يافت . و او پس از آن سالها زنده ماند و دعوت او از حلب فراتر نرفت . « 1 »
هامش
( 1 ) - دارالسلام : 2 / 93 - 91 ؛ فرج المهموم : 199 ؛ بحارالأنوار : 61 / 305