31 - داستان عمران بن شاهين
فرحة الغرى : ابن طحّال مىگويد : عمران بن شاهين كه اهل عراق بود ، بر عضدالدوله شوريد . عضدالدوله او را سخت مورد تعقيب قرار داد .
عمران مخفيانه به نجف گريخت .
او اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد كه به وى فرمود : اى عمران ! فردا فنّا خسرو اينجا مىآيد و از فلان قسمت بيرون مىروند . تو در اين محل - اشاره به گوشهاى - بايست كه تو را نمىبينند . او وارد حرم مىشود و زياد دعا مىكند و اصرار و الحاح مىنمايد و خدا را به محمّد و آل محمّد قسم مىدهد كه بر تو دست يابد و پيروز گردد . در اين موقع تو پيش او برو و به او بگو : مقصودت از اين كسى كه دعا مىكنى و خدا را قسم مىدهى كه بر او دست يا بى كيست ؟ او مىگويد : مردى است كه بر من شوريده است و تفرقه افكنده است و در سلطنتم با من به منازعه برخاسته است . در اين حال به او بگو به كسى كه او را به تو تحويل دهد چه جايزه مىدهى ؟
او مىگويد : اگر عفو او را از من بخواهد اجابتش مىكنم . در اين هنگام خودت را به او معرّفى كن كه به مقصودت مىرسى .
پس همانطور شد كه آن حضرت عليه السلام فرموده بود . عضدالدوله به او گفت :
تو كيستى ؟
گفت : اينك من عمرانم .
گفت : چه كسى تو را اينجا نگه داشته است ؟
گفت : مولايم در خواب به من فرمود : فردا فنّا خسرو اينجا مىآيد و . . .
و خواب خود را براى او نقل كرد .
عضدالدوله گفت : تو را به حق او قسم مىدهم آيا گفت فنّا خسرو ؟ !