و گفتم : يا اميرالمؤمنين ! من در اين شهر غريبم ، مال و تجارتم در شهر ( رى ) است و تنها دل به محبت اين امير - عضدالدوله - بستهام و او هم اكنون به علت بيمارى از زندگى دست شسته است و من از مرگ او بر خود بيمناكم ، شفاى او را از خدا بخواه .
آن حضرت عليه السلام فرمود : مقصودت فنّا خسرو بن حسن است ؟ !
گفتم : بله .
فرمود : پيش او برو و به او بگو يادت رفته آن خوابى كه مادرت به تو گفت كه به هنگام باردارى بر تو ديده بود . آيا من سالهاى عمر تو را به او خبر ندادم ؟ گفتم : تو در فلان سال به بيمارى شديدى مبتلا خواهى شد كه پزشكان معالجت از بهبودى تو نوميد مىشوند ولى از آن شفا مىيابى . و اينك فردا حال تو خوب مىشود و به تدريج سلامتى كامل خود را بازمىيابى . و در فلان روز سوار مىشوى و برنامههايت را به روال عادى از سر مىگيرى . و پيش از زمانى كه مادرت از جانب من به تو خبر داده نمىميرى .
عضدالدوله مىگويد : من خواب مادرم را فراموش كرده بودم ، و وقتى كه ابوالحسين از آن خبر داد يادم آمد . در اين موقع در خودم احساس نيرو و نشاط كرده گفتم : مرا بنشانيد .
غلامان آمدند و مرا گرفتند تا اينكه بر رختخواب نشستم و به ابوالحسين گفتم :
داستانت را دوباره برايم بگو كه دلم قوى گشت .
او داستان را دوباره نقل كرد .
در اين موقع به خوردن غذا متمايل شدم ، پزشكان را طلبيدم . برايم غذايى تجويز نمودند ، كه فوراً تهيّه شد و آن را خوردم . و هنوز شب نشده بود كه حالم بسيار فرق كرد و رو به بهبودى نهاد . و سرانجام در همان روز موعود سوار شدم و به سر كار خود بازگشته برنامههايم را شروع كردم .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٥٩