با من ملاقات نكند مگر دربان در اوقات مأموريتش ، و حتّى پزشك را هم منع كردم به علت بى حوصلگى و يأس از عافيت . و با اين وضع سه يا چهار روز ادامه دادم و در تنهايى به حال خود مىگريستم .
در اين هنگام دربان آمد و گفت : ابوالحسين آمده اجازه ورود مىخواهد و ما هرچه كوشيدهايم كه با نرمى او را برگردانيم نپذيرفته و من خوش ندارم كه با تندى او را وادار به بازگشت كنم ، مگر اينكه تو دستور دهى . و به او گفتهام كه عضدالدوله احدى را اجازه ملاقات نداده است ، ولى او مىگويد : مژدهاى دارم كه هر چه زودتر بايد به وى برسانم .
عضدالدوله گويد : به صداى ضعيف گفتم : حتماً مىخواهد از اوضاع نجوم و ستارگان خبر دهد كه چنين است و چنان و من به هيچ وجه حال شنيدن اين حرفها را ندارم .
دربان رفت ولى فورى برگشت و گفت : يا ابوالحسين ! ديوانه شده و يا پيام بسيار مهمى دارد ؛ زيرا وقتى مطلب شما را به او گفتم . اظهار داشت : برو به او بگو يا دستور ده گردنم را بزنند و يا اجازهء ورود وملاقات بده ، و به خدا سوگند كه يك كلمه دربارهء نجوم باتوصحبت نخواهم كرد . پس من با تعجب بسيار او را اجازهء ورود دادم .
و او را مىشناختم كه با من دروغ نمىگويد . و خود را آمادهء دريافت پيامش نمودم .
ديدم وارد شد و زمين ادب بوسه زد . و گفت : به خدا قسم ! حال تو خوب مىشود و همين امروز شفا مىيابى . و من در اين خصوص معجزهاى از اميرالمؤمنين عليه السلام ديدهام .
از او پرسيدم : معجزه چيست ؟
گفت : اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديدم در حالى كه مردم به سوى او مىشتافتند و مسائل و مشكلات خود را بر او عرضه مىداشتند . من هم پيش رفتم
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٥٨