حكايت كرد كه : همسايهاى داشتم عابد و زاهد ، يك وقتى در خواب ديد گويا مرده است . و سپس براى حساب و جزا زنده شده و مورد حساب قرار گرفته و از صراط عبور داده شده و در كنار حوض رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده در حالىكه حسن و حسين عليهما السلام به مردم آب مىدادند .
گويد : از حسن عليه السلام آب خواستم به من نداد از حسين عليه السلام آب طلبيدم ، به من نداد . در اين موقع رسول خدا صلى الله عليه و آله با صداى بلند فرمود : به او آب ندهيد .
گفتم : از امّت شما هستم . و در دين شما تغيير و تبديل نكردهام .
فرمود : راست مىگويى ، ولى همسايهاى دارى كه على عليه السلام را لعن مىكند و تو او را باز نمىدارى .
گفتم : او مردى قدرتمند ، صاحب مال و جاه است و من فردى بينوايم كه توان مقابله با او را ندارم .
در اين موقع رسول خدا صلى الله عليه و آله كاردى بيرون آورد و به من داد و فرمود : با اين كارد سر او را ببر .
من به سوى خانه آن مرد رفتم ، ديدم دَرِ خانه باز است ، داخل شدم و از پلهها بالا رفتم . او را در ميان اتاقى روى تخت خوابيده ديدم ، سَرِ او را بريدم و كارد خون آلود را آوردم و به رسول خدا صلى الله عليه و آله دادم .
آن حضرت صلى الله عليه و آله كارد را گرفت و فرمود : به او آب دهيد . ظرف آب را گرفتم ، و ديگر يادم نيست آن را نوشيدم يا نه .
لرزان و ترسان از خواب بيدار شده به وضو پناه بردم و به قدرى كه خدا مىداند نماز خواندم . آنگاه خوابيدم .
در اين موقع صداى فرياد و صيحه در همسايگىام شنيدم ، پرسيدم : چه خبر است ؟
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٥٦