نمىتوانم از اين كار دست بردارم . يوسف او را در غل و زنجير كرد و ماجرايش را به من گزارش نمود .
من دستور دادم او را با غل و زنجير به نزد من بفرستند .
هنگامى كه خطيب بر من وارد شد بر او فرياد كشيدم و گفتم : آيا تو به على عليه السلام ناسزا مىگويى ؟
گفت : بله .
گفتم : واى بر تو ، على كسانى را كه كشته يا اسير نموده به فرمان خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است .
پاسخ داد : نمىتوانم ترك كنم .
پس دستور دادم او را تازيانه زنند ، به قدرى او را زدند كه ادرار كرد . و آنگاه فرمان دادم او را در آن اتاق - اشاره به اتاقى كه در ايوان بود - بيندازند و در را به روى او قفل كنند . و شب دربارهء كشتن و يا شكنجه دادن او فكر مىكردم . تا اينكه خواب بر من غلبه كرد ، در عالم خواب ديدم : گويا دَرِ آسمان گشوده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد و بعد از او على عليه السلام و آنگاه حسن و حسين عليهما السلام و پس از آن جبرئيل - تا اين كه گويد : - پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : دمشقى كجاست ؟ در اين وقت گويا دَرِ اتاق باز شده ، دمشقى را آوردند . و هنگامى كه على عليه السلام او را ديد يقهاش را گرفت و به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت : اين مرد به من ناسزا مىگويد .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : او را رها كن . و آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بازوى دمشقى را گرفت و به او گفت : تو به على عليه السلام ناسزا مىگويى ؟
گفت : آرى .
پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نفرين كرد و به درگاه خدا عرضه داشت : « خدايا ! او را مسخ كن و بر او غضب نما و از او انتقام بگير » .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٥٤