تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
من همان شب در خواب ديدم گويا به مسجد جامع مىروم و ابوعبداللَّه محدّث را هم ديدم ، و اميرالمؤمنين عليه السلام را مشاهده كردم كه سوار بر الاغى به سوى مسجد مىرود . و چون نزديك ابوعبداللَّه رسيد با چوبدستى خود بر چشم راست او زد و به او گفت : اى ملعون ! چرا به من و فاطمه ناسزا مىگويى ؟ ! در اين موقع ابوعبداللَّه دست بر روى چشم خود گذاشت و فرياد كشيد : كورم كردى . پس از خواب بيدار شدم و خواستم به جانب دوستم روم و خوابم را برايش بگويم كه ديدم او آمد و گفت : ديشب دربارهء محدّث خوابى ديده‌ام و خوابى را كه من ديده بودم بدون كم و زياد برايم نقل كرد . گفتم : من هم مانند اين خواب را ديده‌ام ، حال بيا با قرآن پيش او رويم و قسم ياد كنيم كه چنين خوابى ديده‌ايم . به خانه‌اش رفتيم ، كنيزى آمد و گفت : الآن ديدن او ممكن نيست . برگشتيم . و پس از زمانى دوباره رفتيم ، كنيز آمد و همان سخن قبل را تكرار كرد . گفتيم : چه اتّفاقى براى او پيش آمده ؟ گفت : از نيمه‌هاى شب گذشته دست روى چشمش گذاشته و فرياد مىكند كه على بن ابىطالب مرا كور كرده است . به او گفتيم : در را باز كن كه ما هم به همين منظور پيش او آمده‌ايم . دررا گشود ، واردشديم و او را دربدترين حال و قيافه مشاهده نموديم و پيوسته مىگفت : مرا با على چه كار كه ديشب چوبش را به چشمم زد و مرا كور كرده . ما خوابمان را برايش گفتيم و از او خواستيم تا از اعتقادش برگردد . ولى او گفت : اگر على چشم ديگرم را هم كور كند او را بر ابوبكر و عمر مقدّم نمىدارم . ازنزد اوبرخاستيم . و پس از سه روز ديگر پيش او رفتيم تا از حالش جويا شويم ، ديديم على عليه السلام چشم ديگرش را نيزكوركرده است . به اوگفتيم : آيا عِبرت نمىگيرى ؟