معلوم نيست . حاجى به همسفران خود گفت : يادداشت را بيرون بياوريد .
و چون در آن نگاه كردند تاريخ آن درست مطابق با تاريخ شب قتل آن مرد بود .
سپس او و مردم به طرف خانهء مقتول رفته از آنان خواست تا ملافه را بياورند و آنان را از خون آلود بودن آن خبر داد و ديدند درست است . و آنگاه گفت : سر دَرِ خانه را بردارند . سر در خانه را برداشتند ناگهان ديدند كارد در زير آن قرار داشت .
بدين ترتيب صحت خواب او بر همه معلوم گرديد . و زندانيان نيز نجات يافتند و بستگان مقتول همه ايمان آوردند . « 1 »
24 - ملافهء خون آلود ! !
اجازهء كبيره علّامه : به طور مسند از احمد بن على مزرع ، از كسى كه براى او حديث كرد ، از مردى از اهل موصل نقل كرده كه گفت : عازم سفر حجّ بودم ، به منظور خداحافظى پيش امير شهرمان حسامالدوله ، مقلّد بن مسيّب رفتم . در اين موقع او مجلس را خلوت نمود و قرآنى آورد و مرا قسم داد كه پيام او را برسانم و سوگند ياد كرد كه اگر رازش فاش شود مرا خواهد كشت .
گفت : هرگاه به مدينه رسيدى در كنار قبر محمّد برو و بگو : اى محمّد ! در زمان حياتت چنين و چنان كردى و حق و باطل را بر مردم مشتبه ساختى ، ديگر چرا آنان را پس از وفاتت به زيارتت امر نمودى ؟ - و سخنانى از اين قبيل - .
مرد گويد : سخت پشيمان شدم كه چرا پيش او رفتم و از كفر او اطّلاع نداشتم .
پس حج كردم و آن گاه به مدينه آمدم و قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را زيارت كردم ولى جرأت اظهار آن مطلب را نداشتم ، چند روز ماندم تا در شب آخر يادم آمد كه بر آن موضوع
هامش
( 1 ) - كشف اليقين : 480