تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
گفت : از خواب بيدار شد در حالى كه قفايش را مىخاراند و چيزى مانند دانهء عدسى در آن ظاهر گرديده بود و اكنون بر آمده و پهن و قارچ شده است و حال او طورى است كه مىبينيد ، بى هوش افتاده صدا مىكند . ما برگشتيم . و او صبحگاهان به هلاكت رسيده و اهل صور جنازه‌اش را تشييع كردند . « 1 » ابوالفرج مىگويد : سپس اتّفاق افتاد كه من هنگامى كه به سال 368 هجرى در موصل به دربار عضدالدوله در آمدم ، همه روزه به خانهء خزانه‌دار او ، ابونصر مىرفتم و مردم از طبقات مختلف به خانهء او مىآمدند و انجمن مىكردند . من يك روز اين داستان را در حضور جمعى كه از جملهء آنان قاضى تنوخى وابوالقاسم جبائىوابو طرحان و ديگران بودند نقل كردم ، آنها همه صحت اين قضيه راردّ و انكار نمودند بجز قاضى تنوخى كه آن را بعيد ندانست . ونظير آن‌را حكايت كرد . آن‌گاه پس از اندك زمانى ، يك روز كه من طبق معمول در خانه ابونصر بودم و بيشتر افراد نامبرده نيز حضور داشتند ، موقعى كه مجلس آراسته گرديد ، جوانى كه او را نمىشناختم پيش من آمد و سلام كرد و گفت : من پسر ابوالقاسم بن ريّان ، قاضى صور هستم . من از فرصت استفاده نموده او را قسم دادم كه داستانى را كه از او مىپرسم صادقانه شرح دهد . گفت : بسيار خوب و آن‌گاه قضيه را همان‌گونه كه من پيش از آن براى حاضران گفته بودم نقل كرد و آنان تعجب نموده و آن را شگفت‌آور و بى سابقه دانستند . « 2 »

27 - انسانى با سر و صورت خوك

امالى صدوق : اعمش مىگويد : منصور دوانيقى در نيمه‌هاى شب مرا خواست .
هامش
( 1 ) - دارالسلام : 2 / 107 . ( 2 ) - دارالسلام : 2 / 109 - 108