نداشت ؛ فقط مىگفتند : صبح نموده سر بريده . از تاريخ شب قتلش پرسيديم ، ديديم درست مطابق همان شبى است كه من خواب ديده بودم .
آنگاه گفتم : نشان ديگر مانده ، بايد ملافه را نيز ببينيم ، پرسيديم : چه كسى او را غسل داده ؟ مردى را معرّفى كردند . از او جويا شديم . او تمام لباسهايى را كه در موقع غسل دادن از تن او بيرون آورده بود . براى ما آورد كه از جمله آنها همان ملافه سفيد با راه راه قرمز بود ، پس همان دو خط خون را در آن مشاهده كرديم .
ابوالبقاء مىگويد : اين واقعه به سال 396 هجرى اتّفاق افتاده است . « 1 »
25 - چوب دستى على عليه السلام
دارالسلام نورى : از كتاب ( ثاقب المناقب ) مشهدى ، از جعفر دوريستى ، از جعفر دقّاق نقل كرده كه گويد :
در محله باب البصرهء بغداد ، مردى بود به نام ابوعبداللَّه محدّث كه نقل حديث مىكرد . و مرا دوستى بود كه به اتّفاق يكديگر پيش او رفته از او احاديث فرا مىگرفتيم و مىنوشتيم . و عادت او چنين بود كه هرگاه روايتى در فضايل اهل بيت عليهم السلام نقل مىكرد در آن خدشه مىنمود و طعن مىزد ، تا اين كه يك روز حديثى در فضيلت حضرت فاطمه عليها السلام بيان داشت و آنگاه گفت : اين فضايل چه سودى براى على و فاطمه عليهما السلام دارد ، در حالى كه على عليه السلام مسلمانان را مىكشت و دربارهء فاطمه عليها السلام نيز تعبيرات زنندهاى اظهار داشت .
من به دوستم گفتم : اين آيين مسلمانى نيست .
دوستم گفت : ديگر نزد او نمىرويم .
هامش
( 1 ) - بحارالأنوار : 39 / 4 / ح 5