ايستادهاند و مردم بر آن حضرت صلى الله عليه و آله سلام مىنمودند و جواب مىشنيدند .
در اين اثنا ديدم مرد نابينا كه در شهر گردش مىكرد و چنين و چنان مىگفت ، آمد و بر رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام كرد ، ولى آن حضرت صلى الله عليه و آله از او روى برگرداند ، تا سه دفعه . پس آن مردى كه در پيش روى آن بزرگوار صلى الله عليه و آله ايستاده بود گفت : اين مرد نابينا از امّت شماست كه قرآن حفظ مىكند و بر شما سلام مىكند چرا او را از جواب محروم مىنمائيد ؟ !
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : يا ابا الحسن ! اين مرد سى سال است كه تو و دو پسرت را لعن مىكند .
در اين موقع مردِ ايستاده به طرفى رو نمود و صدا زد : قنبر و ناگهان مردى حاضر گرديد . پس به وى فرمود : او را پس گردنى بزن . قنبر ، پس گردنى به مرد نابينا زد كه به صورت بر زمين افتاد .
دايه مىگويد : در اين هنگام از خواب بيدار شدم و آن شب صداى مرد را نشنيدم با اين كه وقت ندايش بود .
قاضى ابوالقاسم مىگويد : به ابو على گفتم : اى امير ! الآن كسى بفرست و از او خبر بگير .
مردى را فرستاديم و چون باز آمد ، گفت : زنى از اهل خانهاش اظهار داشته كه امشب خارش شديدى در پشت گردن او پيدا شده كه او را از گردش در شهر و ندا دادن باز داشته است .
من به ابو على گفتم : اى امير ! اين آيه و نشانهاى است كه ما بايد خودمان از نزديك آن را بنگريم .
سوار شديم و به سوى خانه او روان گشتيم و هنوز صبح نشده بود . او را ديديم كه به صورت افتاده و ناله و فرياد مىكند . حالش را از زنش پرسيديم .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 149
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٤٩