تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
سوگند ياد كرده‌ام ، هرطور بود در پيش روى قبر قرار گرفته گفتم : يا رسول‌اللَّه ! بازگو كنندهء سخن كفرآميز ، كافر نيست ؛ همانا مقلّد بن مسيّب به من چنين گفته است و مطلبش را گفتم . ولى پس از گفتن بر من گران آمد و بسيار ترسيدم و سپس به خانه آمدم در حالى كه خودم را بد مىگفتم و ملامت مىكردم . پس به رختخواب رفته بى حال افتادم . نيمه‌هاى شب رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را در خواب ديدم ، در حالى كه در دست على عليه السلام شمشيرى بود و بين ايشان مرد خوابى بود كه ملافهء سفيد نازكى با خط قرمز روى او كشيده شده بود . در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود : فلانى ، صورت اين شخص را باز كن . صورتش را باز كردم . فرمود : او را مىشناسى ؟ گفتم : بله . فرمود : كيست ؟ گفتم : مقلّد است . در اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : سرِ او را ببر . على عليه السلام شمشير بر گردنش نهاد و سرش را بريد . و شمشير را برداشت و دو بار بر ملافه‌اى كه روى او بود كشيد و دو خط قرمز بر آن بجا ماند . من وحشت‌زده از خواب بيدار شده به كسى چيزى نگفتم . ولى تحمّل آن بر من سنگينى مىكرد تا اين كه خوابم را تنها براى يك نفر از همراهانم نقل كردم و تفصيل و تاريخ آن را ثبت نمودم . و به جز من و دوستم هيچ‌كس از آن خبر نيافت . آن‌گاه به وطن بازگشته به كوفه رسيديم . در كوفه شنيديم كه امير موصل شبانه در رختخوابش سرش بريده شده است . و چون به موصل رسيديم از حال او پرسيديم ، هيچ‌كس از وضع او اطّلاع دقيق