عمر گفت : راست گفتى ، شما حفظ كرديد و ما فراموش نموديم و شما خود را فارغ ساختيد و ما مشغول گشتيم ، و شما حاضر شديد و ما غائب .
و آنگاه عمر به ابىّ گفت : آيا انصار هم در ميان آنان هستند ؟
ابىّ : بله ، و با خطّاب و پسرانش در اين باره مشورت نشد . پس عمر گفت : من خيال مىكردم ما مهاجرين داراى چنان مقام و منزلتى هستيم كه هيچ كس به آن نمىرسد « 1 » .
مؤلف : ظاهرا مقصود عمر از اين جمله كه گفته : « آيا انصار نيز در ميان آنان هستند » اين است كه آيا لفظ « انصار » به جرّ خوانده مىشود تا عطف بر « مهاجرين » باشد ، كه در نتيجه انصار نيز بمانند مهاجرين ( از پيشىگيرندگان به ايمان صدر اسلام ) باشند ، يا اين كه نه ، بلكه مهاجرين تنها داراى آن امتيازند . پس ابىّ - كه خودش نيز از انصار بود - به او پاسخ داد كه : انصار هم از پيشىگيرندگان به ايمان صدر اسلام مىباشند ، و آن زمان كه خداوند انصار را در زمرهء آنان قرار داد از پسر خطاب كه نسبت به انصار بىاعتنا بود نظرخواهى ننمود كه آيا انصار را جزء آنان بياورد يا نه .
و اما اين كه گفته : « من گمان مىكردم كه ما مهاجرين داراى درجه و مقامى هستيم كه هيچ كس به آن نمىرسد » به او گفته مىشود : علوّ مقام و رفعت شأن سابقين اوليه از مهاجرين از حيث كبرى معلوم و اما صغراى آن از كجا ؟ زيرا در ادامهء آيهء شريفه آمده : «
رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ *
؛ « 2 » خدا از آنان خشنود است ، و آنان از خدا خشنود » ، و كسى كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - به هنگام وفات او را از نزد خود بيرون كرده بخاطر منع او از وصيت نمودن رسول خدا و نسبت هجر به او و . . . چگونه خداوند از او راضى است ؟ .
* * *
هامش
( 1 ) - تفسير ثعلبى .
( 2 ) - سورهء مائده ، آيهء 119 .