و همواره آنان به منظور استحكام پايههاى خلافتشان به فكر و تدبير او ( مغيره ) نيازمند بوده بر ايشان رايزنى مىنمود ، از جمله موقعى كه مقداد و سلمان و ابو ذر و عمار و حذيفه و جمعى ديگر از شيعيان امير المؤمنين - عليه السلام - تصميم گرفتند كه خلافت ابو بكر را نقض كنند ، ابو بكر و عمر كسى را به نزد مغيره فرستاده و از او تعيين تكليف و چارهجويى نمودند ، مغيره به آنان گفت : صلاح در اين است كه عباس را ببينيد و براى او و پسرانش بهره و نصيبى در خلافت قرار دهيد تا از ناحيهء على آسودهخاطر باشيد « 1 » . و چگونه عمر حكم رجم را از مغيره بر طرف نسازد با اين كه او اولين كسى بوده كه عمر را به عنوان « امير المؤمنين » خوانده ، در حالى كه ابو بكر جرأت نمىكرد خود را به اين لقب ملقب گرداند .
و بهترين دليل بر اين كه عمر حدّ ثابت و مسلّمى را از مغيره برداشته اين كه خود عمر بعدها به آن اقرار نموده ، و همچنين امير المؤمنين و فرزندش امام حسن - عليهما السلام - دو امام معصومى كه قرآن بر پاكى آنان گواهى داده ، اين مطلب را دربارهء مغيره فرمودهاند .
اما اعتراف خود عمر ؛ ابو الفرج در « اغانى » آورده : كه عمر پس از ماجراى زناى مغيره سالى به حج رفته بود ، اتفاقا در موسم حج زنى را كه مغيره با او زنا كرده بود ديد ، و مغيره نيز آن روز در آنجا حضور داشت ، در اين موقع عمر به مغيره گفت :
واى بر تو ! نسبت به من تجاهل مىكنى ؟ به خدا سوگند گمان ندارم كه ابو بكره در بارهء تو افترا بسته باشد ، و من هيچگاه تو را نمىبينم مگر اين كه مىترسم از آسمان بر من سنگ ببارد « 2 » . و چنانچه عمر حدّ ثابتى را دربارهء مغيره تعطيل نكرده بود هرگز چنين ترسى را نداشت كه از آسمان بر او سنگ ببارد .
و اما فرمايش امير المؤمنين على - عليه السلام - را در اين زمينه نيز « اغانى » آورده : كه على - عليه السلام - مىفرمود : « اگر بر مغيره دست يابم او را سنگسار
هامش
( 1 ) - سقيفه ، جوهرى ، ص 47 .
( 2 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 162 .