و آنجا كه عمر به ابن عباس مىگويد : « آيا نمىدانى كه خداوند هيچ پيغمبرى را به نبوت برنگزيده مگر پس از رسيدن به چهل سال » به او بايد گفت : آيا گفتار خدا را دربارهء يحيى - عليه السلام - نشنيدهاى كه مىفرمايد : «
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا
؛ « 1 » و او را در كودكى مقام نبوت بخشيديم » .
و منشأ تشكيك عامه در اين مطلب كه امير المؤمنين نخستين كسى بوده كه به رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - ايمان آورده - با اين كه آن از مسلّمات تاريخ است - به بهانهء اين كه اسلام آوردن او در حال كودكى بوده ، همين تشكيك عمر است .
و اين كه عمر به ابن عباس گفته : « او - على - سرانجام پس از وقوع وقايع و حوادثى به خلافت خواهد رسيد اما گامهايش در آن مىلغزد و . . . » در پاسخ او بايد گفت : كه علت آن همه نابسامانيها و كشمكشها ، تو و يارت ابو بكر شدهايد ، و اگر خلافت را از همان ابتدا براى اهلش مىگذاشتيد هيچ شمشيرى در اسلام كشيده نمىشد و نه خونى ريخته مىشد ، به شهادت عقل و وجدان و تصريح خود امير المؤمنين بر آن و بلكه معاويه ، در ضمن نامهاش به محمد بن ابو بكر .
و كار ديگرى كه عمر به منظور متزلزل نمودن خلافت امير المؤمنين - عليه السلام - براى هميشه انجام داد - غير از تصدى ناحق خودش و ابو بكر - اين كه طلحه و زبير را نيز براى تصدى خلافت صالح دانسته آنان را جزو افراد شوراى شش نفرهء خود قرار داد ، با اين كه خود او در زمان حياتش آن دو را در مدينه نگه داشته و ممنوع الخروج نموده بود حتى براى جهادى كه بر همهء مسلمين واجب است ، به آنان مىگفت :
« يكفيكما جهاد كما ايّام النبي ؛ براى شما كافى است جهادى كه در زمان رسول خدا انجام دادهايد » و علّتش اين بود كه آنان در امر خلافت و سلطنت او كارشكنى و اخلالگرى نكنند . و ديگر اين كه عبد الرحمن بن عوف داماد عثمان را در شورا حكم قرار داد و از اين راه زمينه را براى بخلافت رسيدن عثمان و بنى اميه آماده كرد ، و به همين جهت طلحه و زبير اولين كسانى بودند كه بيعت با آن حضرت - عليه
هامش
( 1 ) - سورهء مريم ، آيهء 11 .