وصايت و امامت آن حضرت كه منصبى است الهى بر جاى خود محفوظ و تا پايان عمر ثابت و برقرار بوده است . گرچه حق اين است كه همواره مىبايست حكومت ظاهرى نيز در اختيار انبياى الهى و جانشينان آنان باشد ، ولى اگر با قهر آن را گرفتند اصل نبوت كه از طرف خداست باطل نشده و همچنان باقى است .
( 1 ) و اما سخنى كه عمر با ابو بكر به هنگام بيعت كردن با او گفته : « رضيك النبى لديننا فلا نرضاك لدنيانا ؛ « 1 » پيامبر تو را براى امور دينى ما پسنديده بنا بر اين چگونه ما تو را براى دنيايمان نپسنديم » ، دلالت دارد بر اين كه هدف و مقصود عمر از جانشينى رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فقط جنبهء حكومت ظاهرى آن بوده ، نه جنبهء معنوى و الهى بودن آن و مراد او از جملهء « رضيك النبى لديننا » قضيهء نماز خواندن ابو بكر است در بيمارى وفات رسول خدا به جاى آن حضرت ، و ما قبلا دربارهء حقيقت و ماهيت آن بحث كردهايم ، و بر فرض اين كه صحيح باشد هيچ گونه دلالتى بر نتيجهاى كه عمر از آن گرفته ندارد ؛ با اين كه خودشان گفتهاند :
« صلّوا خلف كلّ مؤمن و فاجر » . و در هر حال معلوم مىشود كه ارزش خلافت و جانشينى رسول خدا نزد عمر از امامت جماعت كمتر بوده ، چرا كه خلافت را مربوط به دنياى مردم و امامت جماعت را مربوط به دين آنان دانسته است . و هرگاه علماى يهود يا نصارا از آنان مسألهء مشكلى مىپرسيدند ، آنها را به نزد امير المؤمنين - عليه السلام - راهنمايى كرده و اظهار مىداشتند كه اين جانشين پيغمبر ما و مخزن علم و دانش اوست ، و ما تنها در حكومت و سلطنت به جاى پيامبر نشستهايم .
چنانچه حموى - با اين كه ناصبى است - در « معجم البلدان » در عنوان « احقاف » از اصبغ بن نباته نقل كرده كه مىگويد : روزى در زمان خلافت ابو بكر در محضر على بن ابى طالب نشسته بوديم ، در اين اثنا مردى قوى هيكل و درشتاندام از اهالى « حضرموت » بر ما وارد شد و در كنارى نشست و از آنان كه آنجا بودند پرسيد ؛ بزرگ و رئيس شما كيست ؟
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 123 .