62 - نظرخواهى عمر از كعب الاحبار
( 1 ) ابن ابى الحديد آورده : عمر در اواخر عمرش نسبت به ادارهء امور خلافت در خود احساس ناتوانى و ضعف مىكرد ، و به همين جهت پيوسته از خدا مىخواست كه هر چه زودتر مرگش را برساند ، در آن موقع روزى به كعب الاحبار گفت : حدس مىزنم مرگم نزديك شده از اين رو دوست دارم براى خود جانشينى معين كنم ، نظر تو دربارهء على چيست ؟ و در اين باره در كتابهاى آسمانيتان چه خواندهاى ؛ زيرا شما معتقديد كه تمام حوادث و رويدادهاى اين پديدهء بزرگ تاريخ ( نبوّت و خلافت دين اسلام ) در كتابهايتان مذكور است .
كعب پاسخ داد : اما نظر شخصى خودم اين است كه آن صلاح نيست ؛ زيرا على مردى است انعطافناپذير كه در امر دينش هيچ گونه گذشت و اغماضى نداشته و لغزش و خطايى را تحمل ننموده به رأى و اجتهاد شخصى خود عمل نمىكند ، و اينها همه دور از سياست مملكتدارى و زمامدارى است .
و اما آنچه كه در اين باره در كتابهايمان آمده : اين است كه نه او و نه فرزندانش متصدى اين امر - خلافت - نخواهند شد و اگر بشوند هرج و مرج شديد به وجود خواهد آمد .
عمر : چرا ؟
كعب : زيرا او خونها ريخته است و بدين جهت خداوند او را از ملك و سلطنت محروم نموده است . چنانچه داوود پيغمبر هنگامى كه خواست ديوارهاى بيت المقدس را بالا ببرد ، خداوند به او وحى نمود : تو اين كار را نكن ، آن را به سليمان بسپار ؛ زيرا تو خونها بر زمين ريختهاى .
عمر : مگر خونهايى كه او ( على ) ريخته به حق نبوده ؟
كعب : بله ، داوود هم به حق خون ريخته بود .
عمر : بنابراين خلافت به چه كسى خواهد رسيد ؟
كعب : آنچه كه در كتابهايمان يافتهام اين است كه خلافت پس از صاحب