باشد او را از انجام حق بازنمىدارد . و ابن ملجم قاتل آن حضرت نيز دربارهء او گفته كه : او همواره پايبند به حق و آمر به معروف و عدل بود ، و ما تنها حكميّت او را منكريم . و هرگز آن حضرت اهل سياست به معناى خدعه و نيرنگ نبود ، و به همين جهت هم از حق خود صرفنظر نمود آنگاه كه عبد الرحمن بن عوف به آن حضرت گفت : در صورتى با شما بيعت مىكنم كه به سنّت « شيخين » عمل نماييد و آن حضرت - عليه السلام - در پاسخش فرمود : من تنها به كتاب خدا و سنت رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - عمل مىكنم . و همچنين حاضر شد خلافتش متزلزل باشد - پس از به خلافت رسيدنش - ولى راضى نشد كه معاويه را حتى براى يك ساعت هم بر سر كارش نگهدارد . ( هنگامى كه مغيرة بن شعبه به عنوان خيرخواهى به آن حضرت گفت : صلاح كار شما در اين است كه معاويه را بر سر كارش باقى بگذاريد ) « 1 » .
58 - مقاسمهء عمر با عمّال خود
( 1 ) بلاذرى در « فتوح البلدان » آورده : ابو المختار يزيد بن قيس ، گزارشاتى از عمّال عمر در اهواز و ديگر مناطق ، در ضمن قصيدهاى براى عمر فرستاد ، و خواستار رسيدگى به اموال و داراييهاى آنان گرديد ، كه از جملهء اشعارش اين است :
فارسل الى الحجاج فاعرف حسابه * و ارسل الى جزء و ارسل الى بشر
تا اين كه مىگويد :
فقاسمهم - اهلى فداؤك - انّهم - * سيرضون ان قاسمتهم منك بالشطر
آورده : پس عمر با تمام آنان بالمناصفه مقاسمه نمود . و از جملهء كسانى كه عمر نيز با او مقاسمه كرد ابو بكره بود . وى به عمر گفت : من كه عامل تو در جايى نبودهام ؟
عمر گفت : برادرت مأمور بيت المال و اخذ مالياتهاى « ابله » بود و به تو مال مىداده ، با آنها تجارت مىكردهاى ، و ده هزار از او بگرفت و بعضى گفتهاند :
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 77 .